از اُ سگ سرماهای همدان

18/08/2019 / 0 نظر
امروز صحبی داشتم اَ خانه میآمدم در که پسرمه بورم مدرسه و خودمم برم پی روزی، راسش هوا سرد بود و یی ذره ای چایدَم ، یی دفه رفتم میان فکر هِمِدان و بچگی، چینین غرق فکر بودم که حتی چراغ قرمز سِره چارا سبز شده بود مهَ اصلا نفمیده بودم، فقط اشنفتم که ماشیناي پشت سِرُم بوق بوق موکنن و گوا چندتائیشان که خیلی عجله داشتن و وا درو دیوار دعوا داشتن ، یی اظهار محبتی ام به خوار مادرمان کردن، بگذریم، یادم آمد که صحب زود وا صداي قُل و قُلِ سماور و رادیو که شیر خدا ماخواند اَ خواب بیدار میشدیم، یواشکی کَله مانه اَ زیر لاحاف کُرسی مث گربه گیجه در میوودیم و اول کاری که میکردیم اَ پنجره می پایدیمان دَر بینیم دنیا چه خَورّه؟، روي شیشه ها نقش درخترا وا یخ نقاشی شده بود، آقاي خدابیامرزُم موگفت وخی پسر برف آمده برو را برف میان حیاط وا کن، بچاي همساد برف رو بانشانم روفتن!، تو بازم خوابی؟، البته بنده خدا اینه موگفت که ما رو غیرت بیایمان وخیزمان و بچه نِنه بارنیایمان، یاگینه کسی بود که برفاي بانمانه بیریزه پاین. ما شانسی داشتیمان ئی بود که خلافه، مسترابمان میان ساختمان بود، البته مدل تابساّنی شم داشتیمان گوشه حیاط، ولی شیرش یخ میزد و غیر قابل استفاده بود،تازه اگر ام ئی جرأتِ داشتیمان که بریم، باسن زوان بسته در یی لحظه اَ سرما یخ میزد، اُ وخت بیا و دِروسش کن!، اکثر خاناي هِمِدان فقط یی دانه خلافه، مستراب داشتن اونم گوشه یِ حیاط و اولین کاری که صحب زود میکردن ئی بود که وا پارو یی راي آدم رو تا براش واز کنن

 

یادمه ، نِنه یِ خدابیامرزم، اولین کاری که میکرد موقه یِ نمازش ئی بود که چکمه ِ ماره وا یی جفت جوراب پشمی دسباف خانگی بیله زیر کرسی که تا موقه یِ رفتن مدرسه گرم بشه، مارم خلاصه به فلاکت اَ خواب وخمیزادیمان، هموجور که نشده بودیم زیر کُرسی یی چای شیرین و نُن و پندیری موخوردیمان و وخمیزادیمان پی کارمان، آقاي خدابیامرز موگفت؛ پسر برو یی آبی بزن سِرو صورتت تمیز بشه، میدانی که تو وختی خوابی موشا میان میشاشن رو صورتت، وخی بدو، مارم می رفتیم دروغی یی پشگه ای آب میزدیمان صورتمان و تمام شد و رفت، اُ وخت جوراب پشمیه ره اَ زیر کُرسی در میودیمان و میپوشیدمان و زیر شلواریه ره میشتیمان میان جورابه و یی بولیز پشمی دسباف خانگی ام میپوشیدیمان تنمان رو بولیز زیریه، (آخه اَ دِسه سرما باید سه چارتا بولیز پشمی روهم روهم می پوشیدیمان)، رو اونارم یی کتی که یخه شه وا یلاستیک سفید دوخته بودیمان میپوشیدیم و یا علی. گفتم یخه یِ پلاستیک سفید شاید خیلیا ندانن اُ شیه؟، او وختا ما باید کت می پوشیدیمان مدرسه ،چه زمسان و چه تاوسان، قانون بود که روي کتا مان باید وا پارچه یِ سفید یی یخه ای بدوزن که همیشه تمیز باشه و کثیفیش زود دیده بشه، بسگی یخه یِ بچا قاتماقه داشت!، اُ وخت ننِه هاي بدبخت بریکه هر روز اوناره نشورن وا پلاستیک سفید دُروس میکردن که بری تمیز کردنش راحت باشه، فوقش یی اخت توفه له ئی مینداختن روش و وا گوشه یِ چادرشان تمیزش میکردن

 

جالب بود که اَ روز اول مدرسه اُ کته ره می پوشیدیمان تا روز آخر، حالا چند دفه زیر بغلش میدرید و می دوختیمش بمانه، مسئله یِ مهم زمسان بود که کاپشن ماپشن وجود نداشت، فقط زیر کته سه تا چارتا بولیز پشمی می پوشیدیمان، اُ وخت کته تنگِ تنگ می چسبید به جانمان، بری اُ بود که همش میدّرید، یی جیبش پُر بود می ز و نخود کیشمیج و یی جیبش دسمال چلم و دماغ و هموجور باف وای میساد

 

خلاصه بری مدرسه رفتن کتمانه می پوشیدیم و چکمه هه ره اَ زیر کرسی در میوودیم و میان ایوان می پوشیدیمان پامان، معمولا چون زیر چکمه جوراب پشمی می پوشیدیمان یکی دو شماره بزرگتر می خریدیم، یاگینه اصلا وا اُ جورابا پامان نیمی رفت!. چکمه هه اولش داغ داغ بود و مزّه میداد ولی تا پاته می یشتی میان حیاط یخ میکرد، پلاستیک بود دیه ویلان مانده هه!، فقط جورابه اجازه نیمیداد که زود حسش کنیم، تا می رسیدیمان سِره کوچه جورابه رم دیه افاقه نیمیکرد و انگوشتاي پامان میفتادن تلاتُم، حالا اِگه چکمه هه سولاخ نبود یی ذره دوام میوودیمان ولی دیه تا می رسیدیمان مدرسه، پامان میفتاد زوقه زوق، چینین بود که اگه دو سه ساعت هموجور می رفتیمان جلو، انگوشتامان سیا میشد، ولی خداخواهی میرسیدیمان مدرسه و یی ذره ئی گرم میشد. البته گرم کردن مدرسه خودش داستانی بود که یی وار دیه میگم، ولی منظورُم بچاي
امروزیه که باید وا ماشین برن مدرسه، تازه اونم اگه باخاری ماشین خوب کار نکنه واوایلاس
2008