مهتابی آدای

26/02/2020 / 0 نظر
یه یی روز صحب زودی بچه که بودیمان، تازه آفتاب اَ لابلای شاخه یِ درخت سیب کنار حوض میان حیاط مان میزد میان صورتم و کله مه زیر پتو قایم کرده بودم که فِردوس خانم کاربین آدایمان آمد در زد و گُفدش که شب شام دعوت داریمان بصرف آبگوشت قیله کِلرَم.دیه خوابوم پرید و وخزادم سِرپا
گوشه حیاط زیر مِودار سماور روی تخده یِ حِوض قوله قل میکرد، حج خانم رو جُل نِشده بود و گوشت پَسّا میکرد، گلنسم باجی کِرت کِرت میان حیاط جارو میکشید و آقا بزرگ وا سیگار میان دانش بخجه آب میداد، اَ رادیو صدای یکی یه پول خروس می آمد، شنگول و سِرحال و اَ همه چیز بهتر بدون  فکروخیال نشدم ور حج خانم و برام یی چای شیرین رِخد و وا نون پندیر و بعدش چای تخله مه خوردم و دوویدم کوچه توپ بازی
دِم عرصی همه مان حاظر شدیمان و رفدیمان خانه یِ آدای که یی کوچه پاین تر بود، اَ سر کوچه بوی آبگوشده پیچیده بود، وختی وارد شدیمان رَفدیمان طبقه یِ بالا روی مهتابی (بالکن طبقه بالا) همه شه جُل تخد کرده بودن و دِور تا دور پشتی هشده بودن و پتو ملافه کشیده یِ سفید چیده بودن ( آخه مهمان غریبه آمده بود)، مردا یی طرف و زنا یی طرف دیه نِشده بودن، جلوی هر چند نفری یی زیر سیگاریِ سفید بته گُل سرخی چینی چارگوش و چتد تا سیگار و یی قوطو کبریت ممتاز تبریز هشده بودن، آقا بزرگ مهَ هموجور طبق عادت پنجا ساله قوطو سیگار خودشه واز کرد و وا توتون یی دانه سیگار لای اِنگوشداش پیچید و وا آب توفِله کاغذشه بهم چسباند و زدش سِره چوب سیگاری رَنگو رو رَفده و آتیشش کرد و تِکه شه داد به پشتی و یی پُکی زد که انگاردنیاره بشش دادن
قبل اَ شام اول چای اُوودن ، سی چل تا استکان میان یی سینی مسی گِرد و نلبکیاره مثد امپایر استید چیده بودن رو هم، یی دفه حج آقای خدا بیامرزوم وا یی اشاره ئی به مه فَماند که وخزم قنده ره بچرخانم، منم پشت سِره چای بیریز وا قندان می رفدم، جلوی آقا بزرگ که نفر اول بود گِرفدم، دسشه رد کرد میان قندان و چینین فشار داد پاین که کم مانده بود وا کله برم روش، ولی بشوم فَماند که قندانه ره باید پاین تر بیگیرم.
اُ زمان آغاسی خیلی گُل کرده بود و مردم داشد وضعشان بهترو تر می شد و اجای گِرام ضبط صوت آیوا مد شده بود. خوب یادومه آغاسی داشد آهنگ لب کارونه ماخواند، سرو صدائی بود، البته اُ زمان مردم صفاشان بیشتر بود و وا کمترین چیزی خوشحال می شدن، حالا شایدم مثد الآن بود و ما بچه  بودیمان!!!.
خلاصه چند نفر چپ میزدن و هِی بزرور یی نفره وا مه بیمیرم تو بیمیری بلند میکردن برقصه. آخه اِگه یکی بدون تاروف و سره خود میرقصید بشش موگفدَن آدم شوته
چینین میان قِر بودیمان که سفره ره اُودَن، حسین آدای رَفد وسط و شرو کرد نُن و سبزی و قاشق و لیواناره میان سفره چیدن،وا یی دسش 5 تا لیوان ورمیداشد، ینی انگوشتاش که تا نیم ساعت پیش میان دماغش بود میرفدن میان لیوانا و بلندشام میکرد. سه چارتارم کاسه خروزه قارچ کردن بودن و هشده بودن وسط ، ولی مه اُ جریان پندیره میان سبزیه نفمیدم شی بود . حسین زوان بسده پاشنه یِ جوراباش سولاخ بود و مثد دوتا سیب زمینی گندیده اَ میان جوراب سرمه ئی رنگش زده بود دَر . چند تا مَجمه ئی اُودن و شرو کردن هر دو نفر یکی یی جام مسی یا مشکاتی آبگوشت هَشدن، لامصب انقد بوی کِلرَم تند بود که گربه اَ بالای پشت بان حالش بهم خورد اِفتاد بخچه، گُمان کنم مرُد
خلاصه تیلید کردیمان و دو سر یی کاسه افتادیمان جانش، سی چل تا پیاز پوس نکنده انداخده بودن میان سفره و هرکی وا گُل مشت میتلاندش و وا تیلیدش موخورد، حالا همش یی طرف بوی بخج گوشتش یی طرف، از اُ شب تا وختی هفده یِ بعدش رفدیمان اسیل قُلمّه آب بفتیمان، جانمان بوی کِلرَم میداد. بعد از شام هندوانه بهار (که البته اَ برف سفید تر بود ) خوردیمان و چای و چنه، یکی دو نفر تخده بازی میکردن، جوان موانا گُل گُل بازی میکردن، دخترا ریگ بازی و ما بچه ها وا دختر مُخترا بقول تهرانیا قایم موشک بازی میکردیم
یادم نیسش چقد بازیمان طول کشید، صدای الهه که ماخواند هنوزم یادمه ولی دیه دیر شده بود و بعضیا باید میرفدن خاناشان، منم خوابیدن ماندم خانه آدای چونکه فرداش باید میرفدیمان کشتارگا که دل و جیگر تازه بخریمان، خدابیامرز آدای استاد اِشکم بود.
یی عده از جمله آدای میان حیاط خوابیدن و مارم بقطار سر مهتابی، اول اِمشی زدیمان که پشه ها نِکِزاننمان و بعدش خوابیدم، فقط مهمانای تهرانیمان خوابیدن میان ایوان بالا. شب خوب و خُنوکی بود، مهتابی بود، نسیم الوند صورته نوازش میداد ولی نه اِنه یِ مِنه بد بخده، از اُ اول شب هم تشنم بود و هم خلافه شاش گرفده بودوم، دیه دیر وخت بود ندانسدم طاقت بیارم وخزادم سرپا که برم پاین مستراب، آخه زمانای ما مسترابا دورترین نقطه یِ خانه و گوشه حیاط بودن.  تا به ایوان بالا رسیدم اشنفدم که تهرانیا هوای همدان بششان ساخده و فیلشان یاد هندوستان کرده،(بنازم به آب الوند) خجالت کشیدم و برگشدم که برم سر مهتابی، میان تاریکی دیدم روی تخجه یه ی ظرف بلوری آب هَشتن دنیاره بشوم دادن، دیه بدون ئیکه وخت تلف کنم آبه ره کشیدم سِرم، آخیش چه مزه ئی میداد!!، ولی دیدم نه مثد ئیکه مزه یِ لهُم میده، نه بگو ظرف ماهی قرمز شب عیدشان بود که هنوز یی دانه ماهی مریض حال میانش میلولید، هنوزم لـُهم ماهیا لای دندانم حس میشه. البته دیه کاری نیمیشد کرد هرچی بود تشنگیم رفع شده بود ولی شاشه ویلان امان نیمیداد، از ئی طرف به او طرف میرفدم و میان دلُم آواز پوران عقرب زلف..... که تمام شب نوارشه هشده بودن ماخواندم حالا بری شی یاد عقرب افتاده بودم دیه اونه نیمیدانم.
رفدم لب مَجره مهتابی و پایدم پاین بینم میشه میان نودان چورّه بشاشم که بره حیاط؟ دیدم دُروس زیرش چندتا مجمه ئی گوجه فرنگی هَشدَن که خشگ بشه. از اُ یکی رَم نیمیشد که آدای خوابیده بود زیرش، خدایا شی کنم؟؟، دو سه تا قُلهواله خواندم که یی فرجی بشه، یی دفه چشمم افتاد به مرضا پسر آدای و یی فکر شیطانی زد بسروم. مرضا بنده خدا خواب سنگینی داشد و یی ذره ئی کمرش شُل بود شبا شیطان بازیش میداد، در نتیجه منم به یی فکری افتادم، رفدم یواشکی سُریدم میان رخدخواب مرضا و زحمت شیطانه کم کردم و حسابی یی بَلی میان جای مرضا دادم، یک مزه ئی داد که لرز به جانم افتاد و چایدم ، کاروم که تمام شد وخزادم و پریدم میان جای خودوم و سرمه کردم زیر پتو و زودی خوابم برد که یی دفه دم صحبی اشنفدَم که زن آدای بنده یِ خدا عصبانی افتاده جان مرضا؛ آتیش بسرت رخد نگُفدم بشت اول شب برو یی بَلی بده ؟ نگفدَم هندوانه نخور؟ نگفدَم خروزه نخور...... هموجور داشد به زوان بسده هه چرپلاق می بسد و فشش میداد منم مثد آدامای بد جنس اُ زیره میخندید