داستان خردل

17/03/2019 / 0 Commenti
 روزی بعد اَ یی نشستی در تهران، چرچیل و استالین و روزولت ماخواستن شام بخورن، کنار میز یکی اَ سگاي چرچیل نِشده بود و میپاید، چرچیل برمیگرده و میگه؛ چجوری میشه به ئی سگه از ئی خردل تند بدیمان؟ روزولت گفت مه بلدم، یی تیکه گوشت برید و خردل رد کرد لای گوشته، و رفت طرف سگه و شرو کرد نوچ نوچ کردن، سگه یی ذره گوشته ره بو کرد و شرو کرد به خوردن تا رسید به خردله، یی دفه دانش گِزه گِز کرد و دیه نخورد.

استالین گفت ویلش کن الان مه ترتیبشه میدم وا زوان خوش نیمیشه کاریه انجام بدی، یی ذره خردل وا انگوشتش ورداشت و رفت طرف سگه، کله شه بزور گرفت و خردل تپاند میان دانش، سگه بفلاکت اَ دسش در رفت و خردل تف کرد زمین، چرچیل یی دفه زد زیر خنده و گفت هر دوتا تان دارین اشتباه موکنینان، باید کاری کنین که خودش بخوره تش، استالین گفت؛ چجور؟ چرچیل گفت؛ وایسا، بلند شد و وا چار انگوشتی رد کرد میان خردله و مالید در کون سگه، سگِ بد بخت زوزه کشان نشد یی گوشه و شرو کرد خردله ره لیس زدن، برگشت به بقیه گفت؛ دیدینان؟ چجوری میشه زوره بدون زور زدن به مردم اعمال کرد