حکایت سنگ گرانیت نتراشیده نخراشیده

14/02/2019 / 0 Commenti

اوایل سال 1359 تابلوی «سینمای آزاد همدان» را بر پیشانی طبقه دوم كتابخانه عمومی «میدان دانشگاه» در همدان دیدم، رفتم داخل نامنویسی كردم و كم‌كم یاد گرفتم فیلم بسازم و بخش زیادی از نوجوانی ام را که در همدان گذراندم در حوالی این میدان بود و هنوز هم که به همدان می‌روم فضای این میدان برایم یادآور لحظات خوبی است که در این شهر بوده‌ام.
میدان دانشگاه را پیش از انقلاب، میدان بوعلی نامگذاری كرده، به مناسبت برگزاری هزاره‌ی بوعلی در سال 1332، مجسمه شیخ الرئیس ساخته استاد ابوالحسن صدیقی (از شاگردان کمال الملک) را در وسط این میدان نصب کرده بودند كه نگاهش رو به شمال یعنی منطقه‌ی فقیرنشین شهر بود، در همدان برخلاف تهران، فقرا در شمال و اغنیا در جنوب شهر زندگی می‌كنند و مشکلی با یکدیگر ندارند و پولدارها هم به هیچ و جه در صدد تسخیر زمینهای شمال شهر نیستند، چرا که جنوب شهر همدان مرتفع تر و خوش آب و هواتر است.
به این میدان چند خیابان وصل می‌شد و می‌شود، خیابان كهنه یا خیابان بین النهرین، اصلی ترین و قدیمی‌ترین خیابان شهر در زمان قاجاریه كه در طرح گسترش خیابانهای همدان در دوره رضاشاه از رونق افتاد، خیابان میرزاده‌ی عشقی، به نام شاعر آزاده‌ی مقتول به دست عوامل رضاخان كه در اواسط دهه‌ی سی شمسی به همت انجمنهای ادبی شهر این نام را بر آن گذاشتند. خیابان بوعلی كه از میدان اصلی شهر تا منطقه‌ی جهان‌نما ادامه دارد. خیابان عارف كه به نام شاعر انقلابی تبعیدی به همدان، عارف قزوینی نام گذاری شده و خیابان پذیرایی كه همجوار هتل بوعلی یا باغ پذیرایی است و پیش از انقلاب، ششم بهمن (روز انقلاب سفید شاه) نام داشت و همدانیها در یك جدال ناگفته با حكومت به آن خیابان پذیرایی می‌گفتند و تا امروز هم همدانیهای قدیمی این اسم را به کار می‌برند. اصولاً همدانیها مردمی یکدنده هستند و هر اتفاق جدیدی را به راحتی نمی پذیرند و انگار در مقابل هر پدیده بیگانه و تحمیلی، جبهه می‌گیرند و تنها در شرایطی تغییر را می‌پذیرند که مجاب شده باشند و یا طرف مقابل بیش از اندازه قوی باشد.
باری مجسمه بوعلی سینا وسط میدان، بر پایه‌ای از سنگ گرانیت تراش داده شده، قرار داشت و كتیبه‌ای سنگی به خط نستعلیق بر سینه‌ آن نصب بود كه از ساخت مجسمه به مناسبت هزاره‌ی بوعلی خبر می‌داد. مردم همدان به تأسی از مینی‌بوسها و تاكسی‌ها كه آنجا را «ایستگاه بوعلی» می‌نامیدند و به جای میدان بوعلی، اغلب این اسم را به كار می‌بردند و عده‌ای هم که اصلاً با بوعلی میانه‌ای نداشتند، به آن حوالی «ایستگاه دِرِه» می‌گفتند چرا كه تعدادی از خودروهای عمومی روستای دره مراد بیگ در ابتدای بخش دوم خیابان بوعلی كه آن روزها به كافه «جهان نما» می‌رسید، نگه می‌داشتند و مسافر سوار می‌كردند و به سمت «دِرِِِِه» می‌رفتند. گفتنی است که عارف قزوینی هم مدتی از تبعیدش را در اولین سالهای قرن حاضر در دره مراد بیگ گذرانده بود.
اواسط سال 1355 این مجسمه را كه كتابی زیر بغل داشت، از وسط میدان برداشتند و به محلی نامعلوم منتقل كردند، هنوز انقلاب نشده بود، ساواك در اوج اقتدار قرار داشت و دگراندیشان و مخالفان را به بند می‌كشید. هر كس كه كمی اهل مطالعه و یا سیاست بود پایش به زندان و بازجویی كشیده می‌شد و كتاب خوانی و كتاب داشتن به عنوان نشانه‌ای از مخالفت با حكومت تعبیر می‌شد. برداشتن مجسمه‌ی بوعلی، طنازان و لطیفه سازهای شهر را فعال کرد و لطیفه‌ای ساختند که: ساواك بوعلی را دستگیر كرده، چون كتاب زیر بغلش بوده است!
فضای خفقان شاهنشاهی كه تحمل كمترین مخالفتی را نداشت، گاه با این گونه مطایبه‌ها، برای اهل فرهنگ كمی قابل تحمل می‌شد.
انتقال مجسمه و پایه سنگی آن با هم انجام شد و وسط میدان خالی ماند و مدتی بعد که نزدیک به روز تولد رضا شاه و روز پدر دوران پهلوی بود، یك قطعه سنگ گرانیت نتراشیده نخراشیده بزرگ را به وسط میدان بوعلی منتقل كردند. بوعلی از وسط میدان رفته بود اما مردم هنوز آنجا را ایستگاه بوعلی می‌گفتند و این عادت هنوز هم که هنوز است از سر بسیاری پیرمردهای همدانی نیفتاده است و اسامی قدیم را به تاکسیرانهای جوان می‌گویند که باعث اتلاف وقت رانندگان در راستای تطبیق اسامی قدیم و جدید می‌شود.
بگذریم، سال 55 مصادف بود با پنجاهمین سال جلوس رضاشاه بر تخت سلطنت و رژیم پهلوی جشن‌های مفصل برای بزرگداشت این ایام برگزار می‌كرد. تاریخ را از هجری شمسی به شاهنشاهی برگرداندند و 1355 شمسی شد: 2535شاهنشاهی و جالب این كه مورخان و متخصصان تاریخ، آنچنان این كار را دقیق انجام داده بودند كه سال شروع سلطنت محمدرضا پهلوی یعنی 1320 دقیقاً با سال 2500 شاهنشاهی مقارن شده بود! و این تقارن را دلیلی بر حقانیت شاه كه سایه‌ی خدا بود می‌دانستند.
برگردیم به قطعه گرانیت نتراشیده نخراشیده كه به جای مجسمه‌ی بوعلی و پایه‌اش قرار گرفت و در پی آن مردم شایع كردند ساواك بوعلی را جلب كرده و چند روزی اسباب خنده‌شان فراهم شد. رژیم شاه به سرعت همه جا را پر كرده بود از پوستر و پرده و پلاكارد و تراكت و طاق نصرت و علاوه بر این بانک مرکزی هم روی سكه‌های آن سال عبارت پنجاهمین سال سلطنت پهلوی را حك کرد و سكه‌ای هم در اندازه‌ی دو تومانی ضرب شد كه یك طرفش كله‌ی رضاشاه و طرف دیگرش محمدرضا شاه بود. ضرب و توزیع این سکه آثار سوء فراوانی برجای گذاشت كه یکی از آنها مخدوش و به قولی نابود كردن معنای شیر یا خط برای قماربازان عباس آباد و بچه‌ها ی اهل شیطنت و شرط بندی بود. برای نسل جدید این توضیح را لازم می‌دانم كه پیش از انقلاب یك روی سكه‌ها نماد شیر و خورشید و شمشیر قرار داشت و روی دیگر بهای سكه به عدد و حروف به خط نستعلیق ضرب شده بود و واژه‌ی «شیر یا خط» از این تصویر و آن خطوط ریشه می‌گرفت. البته کلمه‌ی «شیر یا خط» برای بچه‌هایی كه سكه‌ای در جیب‌هایشان یافت می‌شد معنا داشت و برای فقیرها عبارت «تر یا خشك» به منظور بخت آزمایی به كار می‌رفت و شیوه‌ی كار به این صورت بود كه یك روی سنگی كوچك وصاف را به آب دهان مبارك خویش آغشته می‌كردند و روی دیگر خشك باقی می‌ماند. سنگ را بالا می‌انداختند و روی دیده شدن بخش خشك یا تر آن، شرط‌بندی می‌كردند. در همین زمان جاهلهای قمارباز عباس آباد و توابع که در اصطلاح محلی خزّی نامیده می‌شوند و از خصلتهای ناپسند فراوانی برخوردار بودند و در حال حاضر نسلشان روبه نابودی است و دیگر بچه‌ها كه كمتر فقیر بودند روی دیده شدن بخش شیر یا خط سكه‌ها شرط‌بندی می‌كردند و همزمان با این دو واقعه‌ی فرخنده، مدیران شهر عزا گرفته بودند كه در این مدت كم چگونه سنگ گرانیت نتراشیده نخراشیده را تراش بدهند و به شكلی موزون در بیاورند كه لایق نگه داشتن مجسمه‌ای دیگر باشد؟ از آنجا كه در مملكت ما معضل مدیریت یک مسئله تاریخی است و معمولاً دزدیده شدن منار پیش از حفر چاه صورت می‌گیرد و اتومبیل را پیش از احداث جاده وارد می‌كنند و بعد از كشته شدن چندین هزار نفر از خلق ا... به فكر وضع قوانین رانندگی می‌افتند، در باب آن سنگ گرانیت هم مسئولان شهر دچار مشكلات فراوان شده بودند و نهایتاً به دلیل كمی وقت و فشار بزرگان سیاسی دولتی كشور از تراش و حجاری سنگ منصرف شده، با وام گیری از اصول هنر مدرن، آن را به شکل ناموزون و تراش نخورده‌اش پذیرفتند و در یك روز سرد اسفندماه، مجسمه ی برنزی تیره رنگ رضا شاه چكمه پوش شنل بر دوش، جایگزین مجسمه‌ی سفید رنگ حكیم بوعلی سینای كتاب ‌در دست، شد و از آن روز اسم میدان بوعلی را به «میدان رضا شاه» تغییر دادند. این بار كسانی كه به آن میدان، ایستگاه دره می‌گفتند هم به تلافی ظلمی كه به بوعلی مادرمرده شده بود، از عبارت ایستگاه بوعلی استفاده ‌كردند و اسم میدان رضاشاه را نپذیرفتند. افتتاح میدان و پرده برداری از مجسمه در سالی انجام شد كه كمتر كسی حدس می‌زد رژیم شاه رفتنی است.
همزمان با نصب مجسمه رضا شاه، مردم همدان كه از جلب و حبس و شكنجه بوعلی سینا شاكی بودند و می‌دانستند كه بوعلی در طول عمرش از سیاستمداران و حاكمان گریخته و آخرالامر در همدان دور از زادگاهش فوت کرده است، گاه و بیگاه سراغ تندیس سفید رنگ وی را می‌گرفتند و نگران سلامتی مجسمه بودند، تا این كه در طرح توسعه‌ی میدان آرامگاه، پس از تخریب ساختمانهای اطراف، مقبره بوعلی در یك میدان بزرگ و زیبا قرار گرفت و مدتی پس از غصب مكان اولیه توسط رضاشاه، بوعلی بر بالای پایه‌ای سنگی و زیبا درجهت شرق میدان ایستاد، در حالی كه كتابش را هنوز زیر بغل داشت و به سمت زادگاهش در شرق ایران بزرگ نگاه می‌كرد. درهمین سال بود که جیمی کارتر رییس جمهور آمریکا شد و از گسترش دمکراسی در کشورهای در حال توسعه و فضای باز سیاسی سخن گفت و در نتیجه ساواکیها جرات نکردند کتاب را از دستان بوعلی بیرون بیاورند.
مجسمه رضا شاه بر سنگ گرانیت نتراشیده نخراشیده قرار داشت و با همه تلاشی كه برای تغییر نام این میدان از «ایستگاه بوعلی» به «میدان رضا شاه» شد كمتر كسی این نام را به زبان می‌آورد، كما اینكه همدانی‌ها در زمان شاه به میدان اصلی شهر همیشه «میدان» می‌گفتند و كمتر كسی عبارت «میدان پهلوی» را به زبان می‌آورد.
انقلاب و تظاهرات انقلابی در همدان با تشییع پیکر مرحوم آخوند آملاعلی در مردادماه 57 آغاز شد و تا بهمن ماه به اوج خود رسید و در یكی از روزهای بهمن 57، مجسمه‌ی محمدرضا شاه سوار بر اسب كه در میدان اصلی شهر همدان قرار داشت، مجسمه تمام قد وی كه در ایستگاه عباس آباد (میدان شریعتی فعلی) و مجسمه رضا شاه كه در ایستگاه بوعلی قرار داشت توسط مردم به پائین كشیده شد و سنگ گرانیت نتراشیده نخراشیده خالی و بی‌خاصیت در وسط میدان باقی ماند. مجسمه شاه سوار بر اسب در مورد سرنگون شدن، از دیگر مجسمه‌ها با تجربه تر بود و پیش از آن در 25 مرداد 1332 به همت آقایان وزیری و ستاری از فعالان نهضت ملی یکبار سرنگون شده بود و امید داشت که دوباره بر سکوی وسط میدان قرار بگیرد، اما ریخته‌گرهای سنتی همدان که تجربه سال 32 را در خاطر داشتند، گویا به مجسمه‌ها امان ندادند که بر زمین بمانند و ذوبشان کردند.
دانشگاه بوعلی دو سه سالی بود كه در همدان فعالیت می‌كرد و دانشجویانش هم در انقلاب مشاركت داشتند و همان روز سرنگونی مجسمه، یكی از دانشجویان دانشگاه به سروقت سنگ گرانیت نتراشیده نخراشیده كه از نگهداشتن مجسمه‌ی برنزی خلاص شده بود، رفت و با یك اسپری آبی رنگ، آرم دانشگاه بوعلی را بر سینه‌ی سنگ نقاشی كرد و در طرفین آن با خطی كج و كوله نوشت، «میدان دانشگاه بوعلی». همدانی‌ها هم كه از داشتن دانشگاه در شهرستان خوشحال بودند، به رغم روحیه انقلابی گری‌ای كه همه كشور را فرا گرفته بود و روی خیابانهای همه شهرها اسمهای مشابه می‌گذاشتند، در یك عمل انقلابی اسم «میدان دانشگاه بوعلی» را پذیرفتند و آنقدر تكرارش كردند تا جا افتاد، به هر حال به اسم میدان بوعلی كلمه دانشگاه اضافه شده بود و چیزی از آن كم نكرده بودند و این مقبول طبع مردم واقع شد.
با پیروزی انقلاب، اسامی انقلابی و نمادهای انقلابی جایگزین اسامی و نشانه‌های طاغوتی شد. در همان سالهای 58 یا 59 بود كه سر و كله‌ی یك جوان با استعداد در همدان پیدا شد و حجمی بزرگ و سیمانی از یك مشت گره‌ كرده كه آن روزها نماد انقلاب و مبارزه با آمریكا بود ساخت. مجسمه‌ی مشت ساخته‌ی این جوان، در حوالی تپه هگمتانه بر زمین بود كه جنگ آغاز شد و در اواسط سال 59 عقلای شهر تصمیم گرفتند كه آن را به عنوان سمبل مبارزه‌جویی مردم همدان بر بالای همان سنگ گرانیت نتراشیده نخراشیده بگذارند. یك جرثقیل متوسط با سیم بكسل، مشت گره كرده را جایگزین رضاشاه غاصب و بوعلی تغییر مكان یافته كرد. کارگران شهرداری مشت را به رنگ طلایی در آوردند و با سیمان بر بالای گرانیت مذكور محكمش كردند.
جنگ گسترش پیدا کرد و صدام حسین ظالم بر سر مردم مظلوم همدان بمب و موشك می‌ریخت و هواپیماهای عراقی كه از بالای همدان می‌گذشتند، آن مشت گره كرده‌ی وسط میدان دانشگاه را می‌دیدند كه حوالتی روشن به آن بعثی دیوانه‌ می‌داد.
القصه، همدانی‌های قدیم به مشت می‌گویند: «گل مشت» چون كه دست به شكل یك غنچه‌ی گل در می‌آید و به چانه و شكم حریف اصابت می‌كند. (بنازم این تعبیر شاعرانه را از این حرکت خشن) و البته نمی‌دانم كه مشت معمولی در همدان چگونه تصویر می‌شود؟ و به چه شكلی از انگشتان دست می‌‌گویند: مشت!
به هر حال میدان دانشگاه موقتاً به «میدان گل مشت» تغییر نام داد و همدانی‌ها که علاوه بر سرسختی در پذیرش اسامی جدید، مردمی طناز و شاعر پیشه‌اند، برای این مشت گره كرده و ارتباط آن با صدام حسین شعری موزون ساختند:
اینجا میدان گل مشته/ این مشت صدامه کشته
در اندک زمانی این شعر و اسم میدان «گل مشت» همه‌گیر گشت و برای مدتی كوتاه اسم ایستگاه بوعلی و میدان دانشگاه فراموش شد و تاكسیرانی همدان هم برای همراهی با مردم شاعر پیشه‌ی همدان در جدول نرخ تاكسی‌ها، مسیرهای خیابان بوعلی را به این شكل نوشت: میدان ـ میدان آرامگاه ـ میدان گل مشت و ... این حرکت تاکسیرانی جلوه‌ای بود از همیاری عمومی و طنازی همدانیها در طول جنگ تحمیلی. علاوه بر این یکی از معمرین شهر نقل می‌کند که: \"در تصاویری كه خلبانهای عراقی از همدان برای صدام می‌بردند، فرم جسورانه‌ی گل مشت كه روبه دوربینهای عكاسی میگهای عراقی، اشارتی ناموزون داشت، صدام را ناراحت می‌کرد و او را بر آن داشت كه بهترین خلبانش را برای بمباران این مشت به همدان بفرستد. در روز موعود خلبان بیچاره سوار بر هواپیمای شكاری‌اش از بغداد به سمت همدان آمد و از كوه الوند كه گذشت، به سمت میدان گل مشت شیرجه زد و بالای میدان بمبش را رها كرد اما غافل از این كه باد الوند و به قولی شاه الوند بمب او را به چند صد متر دورتر، به سمت شرق می‌برد و به درون انبار نفت حاشیه تپه‌ی مصلی می‌اندازد و چندین هزار لیتر نفت و بنزین و گازوئیل و مازوت و روغن و قیر را برای یك هفته به آتش می‌كشد. می‌گویند صدام آنقدر از آتش گرفتن انبار نفت و نابود نشدن گل مشت ناراحت شد كه خلبان مذكور را اعدام كرد.\"
گل مشت سیمانی وسط میدان دانشگاه قرار داشت و شهرداری همدان هر سال آن را رنگ می‌كرد، گاه طلایی، گاه نقره‌ای، گاه سرمه‌ای، گاه آبی، گاه پرتقالی، گاه یشمی، گاه جگری و ... جسارتاً باید عرض کنم، همدانیها در کنار تمام خصلتهای پسندیده‌ای که دارند، در رنگ آمیزی فضاهای شهری کمی کج سلیقه‌اند و این رنگهایی که به گل مشت می‌زدند از این قاعده مستثنی نبود. در این جا لازم است از یک خصلت دیگر همدانیها پرده برداری کنم و آن علاقه اکثریت مردم نسبت به استفاده از اشارات یا به قول حکما علم‌الاشاره است. فرضاً اگر وارد مغازه‌ای در بازار همدان بشوید و سراغ جنسی را بگیرید، ممکن است مغازه‌دار به خاطر نداشتن جنس، یا نداشتن شرایط روحی مناسب به جهت مواجهه با مشتری، بخواهد به شما پاسخ منفی بدهد. در این لحظه به آرامی و با صرف کمترین کالری، ابرویش را بالا می‌اندازد (حتی سرش را به علامت نفی تکان نمی‌دهد) و با علم‌الاشاره می‌گوید: نه! در حالی که در موقعیت مشابه کاسب اصفهانی علاوه بر کالایی که خواسته‌‌اید با استفاده از علم روابط عمومی و صرف کالری متناسب با بهای کالا، نمی‌گذارد شما دست خالی از دکانش خارج شوید. بگذریم یکی دیگر از جلوه‌های بارز به کارگیری اشارات در مسیر گفتن به تاکسی‌هاست. شما در هر کجای همدان که باشید، کافی است انگشت سبابه‌تان را رو به زمین نشانه رفته، در جهت عقربه‌های ساعت دایره‌ای فرضی رسم کنید و حرکتی شبیه به هم زدن چای را با انگشت مزبور تکرار کنید، همه تاکسیران‌ها، مسافرکشها، راننده‌های خطی، موتورسوارها، گاریچی‌ها و مردم عادی و بچه‌ها در می‌یابند که شما می‌خواهید به میدان اصلی شهر که همه به آن «میدان» می‌گویند، بروید و اولین راننده‌ای که در پی رزق حلال باشد پیش پایتان ترمز کرده، شما را به میدانی که شش خیابان اصلی شهر از آن منشعب می‌شود، می‌رساند. اشاره مورد استفاده بعدی مربوط به زمانی است که در ابتدای خیابان عباس آباد منتظر وسیله نقلیه باشید، در صورت بالا آوردن انگشت سبابه دست راست به موازات افق و اشاره کوتاه به سمت غرب یعنی کوه الوند، همه تاکسیران‌ها، مسافرکشها، راننده‌های خطی، موتورسوارها، گاریچی‌ها و مردم عادی و بچه‌ها می‌فهمند که شما راهی منطقه ییلاقی عباس آباد هستید و در صورت زاویه دادن به همان انگشت، به گونه‌ای که مسافتی دورتر را نشانه برود، همه تاکسیران‌ها، مسافرکشها، راننده‌های خطی، موتورسوارها، گاریچی‌ها و مردم عادی و بچه‌ها حالیشان می‌شود که شما راهی منطقه باستانی گنجنامه هستید. البته اشاره قوی‌تر و جدی‌تر کاربردی ندارد چون فقط تا گنجنامه را می‌توان با وسیله نقلیه رفت و مسیر کیوارستان و تخت نادر ومیدان میشان و قله الوند خوشبختانه تا امروز آسفالت نشده و از گزند پیک‌نیک روندگان نابود کننده محیط زیست در امان مانده است.
برگردیم به موضوع سنگ گرانیت و ارتباط ناخواسته آن با اشارات همدانیها. همانطور که ذکر شد برای بعضی از مسیرهای تاکسی‌خور علائمی دست ساخته در همدان وجود دارد و با نصب گل مشت در ایستگاه بوعلی هم اشاره‌ای برای نشان دادن این مسیر به تاکسی‌ها توسط مردم خلاق همدان اختراع گردید که به تدریج باعث درگیریهایی بین رانندگان و مسافران شد. با توجه به بسته بودن مشت مجسمه، همدانی‌هایی که استفاده از اشاره را به گفتن مسیر ترجیح می‌دادند با بالا آوردن مشت بسته خود و نشان دادن آن به رانندگان تاکسی، گاه این توهم را برای بعضی از تاکسیرانان بوجود آوردند که در پس این اشارت، حوالتی مستتر است و مقصود فقط رفتن به میدان گل مشت فعلی، دانشگاه سابق، رضاشاه اسبق و بوعلی اسبق‌تر نیست خلاصه آنکه این سوءتفاهم به جدالی بی پایان بین مسافران و رانندگان انجامید که گاه با ضرب و شتم و نقص عضو و رفتن به پزشکی قانونی و گرفتن طول درمان و محکومیت قضایی همراه بود و هر چقدر هم که وسایل ارتباط جمعی در جهت فرهنگسازی و مودب سازی دو قشر درگیر در ماجرا تلاش کردند، متاسفانه با توجه به یکدندگی همدانی‌ها در به کاربردن عاداتی که کم کم با سرشتشان عجین می‌شود، این تلاش بی ثمر ماند و اجباراً شهرداری همدان و روسای شهر به بهانه پایان جنگ و در اصل با هدف اصلاح فرهنگ عمومی و بازگرداندن نظم و ادب به شهر، همزمان با پایان موشک پرانیها و شادمانی مردم برای اتمام جنگ، با استفاده از تاریکی شب، گل مشت، این نماد ستیز پایان‌ناپذیر همدانی‌ها با استکبار جهانی را به میدانی كوچك در انتهای خیابان اكباتان منتقل كردند.
حال که حدود بیست سال از انتقال گل مشت می‌گذرد، مشت سیمانی بسته و رنگ و رو رفته، سالهاست غریبانه در میان درختان بید مجنون و نارون محصور شده و با اعدام صدام هم خیال سازنده گل مشت از گزند احتمالی صدام راحت است. سنگ گرانیت نتراشیده نخراشیده همچنان در وسط میدان دانشگاه پابرجاست و بر بالای آن چند خوشه‌ی گندم فلزی گذاشته‌اند.
تندیس بوعلی سینا پس از نقل و انتقال و حبس زمان شاه، آرامتر از مجسمه‌ی رضاشاه كه معلوم نشد در كدام كارگاه ریخته‌گری ذوب شد، همچنان آرام پشت به مقبره‌اش به شرق نگاه می‌کند و گویا در انتظار دانشمندی است كه از شرق می‌آید.
شروع مقاله‌ام با دیدن تابلوی سینمای آزاد همدان در میدان دانشگاه همدان بود. آنقدرحاشیه رفتم كه اصل مطلب فراموشم شد، شاید وقتی دیگر شرح كارگردان شدنم را بنویسم.

امیر شهاب رضویان
  1386تیرماه