و اما کُرسی

18/03/2019 / نظر
کَرسی، یی کلمه یِ خیلی عجیب بری امروزیا ولی پر از خاطرات و شور زندگی بری سی چل ساله ها به بالا

 

یی زمان در هِمدان خانه ای نبود که کرسی نباشه، زندگی همدان در زمسّان خلاصه میشد به یی اطاقی وا هف هشتا کوچ کلفت، یی کُرسی وسطش و یی سفره ای روش بری آش خوردن، فقط در خانه هاي جدید تر و مرفعتر یی چراغ علادین وا کتری آب جوش بالاش اضافه میشد.

 

کُرسی اِگه زوان داشت و میدانست حرف بزنه؟، نِصم زندگي هِمدانیا به هم میرخت، داستانا و اتفاقا که زیر کرسی پیش نیامده بود

 

هر خانه ای همدان هف هشتا بچه دُروس میکردن، اونم بری اطمینان، بری روز نِوادا، بریکه در طول زندگی، مخصوصاً در دِوران کودکی حتما دو سه تا شان به شکلاي مختلف اَ بین میرفتن، یکی میان حوض خفه میشد، یکی دواي عوضی میدادن بشش کردارش در میامد، یکی میرفت زیر ماشین، یکی میفتاد چاه، یکی اَ پشت بان میفتاد کلّش داغان میشد و یکی کُرسی میگرفتش (منظور گاز کربنیک کرسیه) و نفله میشد، مثلماً هر خانه ای یکی دوتا از ئی جریانا میانش پیش آمده بود و به همین دلیل بری راحتی خاطر، هر شب یی بچه ای دُروس میکردن، اونم زمسان و زیر کرسی بد کردار. و در هر خانواده ای سه چارتا سجل (شناسنامه) داشتن. وختی یی بچه ای میمرد، نیمیرفتن شناسنامه شه باطل کنن، همو بین برادرا تقصیم میشد، و اگه یی دانه زیادی میآمد میشتنش بری بچه ای میان راه بود، یارو میدیدی حالا تازه به دنیا نیامده سندش دو سالس!، و برعکس ئی جریانم بود، چونکه وختی یی بچه ای بدنیا می آمد تا چند ماه براش سجل نیمیگرفتن، چون ممکن بود اَ بین بره. در ثانی اِگه نیمیمرد بلاخره یکی اَ برادرا میمرد که بشش یی سجلدی برسه

 

منظور حالا ئی بود که از اُ همه بچه بالاخره چار پنجتاشان جان سالم بدر می بردن و اُ وختا مثد امروزیا نبود که بچا بری خودشان اطاق داشته باشن، همه وا هم زیر کرسی بودن، بری احترام بهترین پایه یِ کُرسی(قسمت بالاي اطاق) انه یِ بووآي خانه بود، اُ یکی پایه که نزیک سمار و مطبخ بود، میشد اِنه یِ نِنه، ولی هیچوقت نِنه و بووآ روبري هم نبودن، و پایه یِ کرسی شان همیشه به هم نزیک بود، بریکه شب بدانن زیرآبی برن. اَ چارتا پایه یِ کرسی دو تاش میمانسد بری بقیه یِ بچا، ولی چون همیشه یی نفر اَ فامیل خراب میشد خانه، تمام بچا مجبور می شدن که همه شان وا هم بینیشن یی پایه

 

میز غذاخوری که دیه نبود، همو رو کرسی یی سفره ای مینداختن و روش غذا موخوردن، کاسه یِ آش و یا آبگوشتم بری صرفه جوئی دو نفر یکی بود البته صرفه جوئی اَ جاي رو کرسی، و اکثراً دو تا بچه وا هم دعواشان میشد. خود اُ غذا هه رم زیر کرسی دُروس میکردن، ینی قسمت وسطی کُرسی یی زنجیلی بود وا چنگک که بشش یی دانه دیگه لاله جینی آویزان میکردن که میانش غذا وا ذغال کرسی بپزه، ولی بوی آبگوشت تُرپ و جوراب بزرگا و باد شکم بچا همه وا وهم میشد کُکتل

 

بعد اَ شام ، سینجید و می یز و کیشمیج و گردو موخوردن اونم بریکه مهمان داشتن، و موقه یِ خواب که میشد، دیه اوجو نبود که لباس خواب بپوشن، هموجور که نِشده بودن یی مُتکائی میشن زیر سرشان و زیر کرسی ماخوابیدن، اُ مهمانه رم وختی میرسید شلوارشه در می یوود خودش یی زیر شلواری زیر شلوارش داشت و همو جور می نشد و وخت خواب به اونم یی متُکائی میدادن و ماخوابید، حالا دیه زیر کُرسی در طول شب چه اتفاقاتی میفتاد بمانه، بیخود نبود که خارجیا فکر موکنن ما بمب شیمیائی داریمان

 

یی وار یکی اَ رفیقام تعریف میکرد و موگفت؛ وختی با زنم عقد کرده بودم یی روز ناهار خانه یِ قاین باوا دعوت داشتم، مهَ نشده بودم یی پایه یِ کرسی، زنم و قاین ننم یی پایه یِ دیه ، ولی قایننه یی جور نِشده بود که افتاده بود وسط ما دوتا، بعد اَ ناهار رادیو روشن بود و گلهاي رنگارنگ پخش میکرد، قاین باوا وا صداي گلپایگانی و گرماي کرسی، خوابش برده بود، قایننه هموجور که نِشده بود تِکشه داده بود به پشتی و بظاهر خوابش برده بود، منم دل بدلُم نبود که یی جوری خودمه به زنم بچسبانم، یواش یواش پامه سُر دادم طرفش و بلاخره پاهامان بهم خورد، مهَ لبخند می زدم و اُ لبخند میزد، خیلی مزه میداد، یی دفه زنم وخزاد بره خلافه مستراب، همو لحظه قایننه یی چشم خُله ای بشُم انداخت، نه بگو اُ پاي قایننه بود مهَ می مالیدم، خیلی خجالت کشیدم،دلُم ماخواست زمین واز بشه برم میانش، از اُ به بعد زیر هر کُرسی که مینشدم، پامه میشتم زیر باسنم که خداي نکرده به کسی نمالم.