مقدمه
بهنام آنكه جان را فكرت آموخت
درجواني به خويش ميگفتم شير شير است گر چه پير بود
چون كه پيري رسيد دانستم پير پير است گر چه شير بود
در نوجواني پس از گذراندن يك دوره مطالعات سنتي (كه شرح آن در داستان پل پيروزي در همين وجيزه مندرج است) شديدأ فريفته داستانهاي كوتاه چخوف شدم، مدتي در اين راه قلم زدم توجه يافتم كه بدون آموزش زبان خارجي نميتوانم در سطح نويسندگان كشوري مطرح بشوم. شروع به آموختن زبان انگليسي كردم. اثري كه مرا شديدأ تحت تأتْير قرار داد داستان دو گنجشك بود كه بالاي نورگير زندان لرد بايرون همه روزه با هم عشق ميورزيدند .
داستان ديگر قصه انگشت شست پايي بود كه از سوراخ جوراب بيرون زده بود. سرگذشت اين انگشت و قلمي كه آنرا پرداخته بود متوجهم كرد كه در قلم زني چيزي نيستم.
داستان ديگري به زبان اصلي مرا متوجه كرد كه با زمينه قلمزني خيلي فاصله دارم، داستان زني بود كه ميدانست شوهرش را چه كسي كشته است، ولي قدرت انتقام گيري نداشت. پيكرهاي شبيه آن مرد ساخته بود و هر روز جگر گوسفندي به گلوي پيكره ميبست و به سگش ميگفت: Tear him اين بازتاب شرطي تا آنجا ادامه يافت كه روزي با قاتل شوهرش روبرو شد و به سگش گفت: Tear him سگ با هجوم خود گلوي قاتل را از هم دريد و انتقام زن را از قاتل شوهرش گرفت. سعيام بر اين شد كه فلسفه پايهاي داستانهاي خارجي را بيابم و مكاتب ادبي را در نوع معيشت ادوار تاريخي جستجو كنم. نتيجه گرفتم كه سبك كلاسيسيسم بر اساس دوران بردهداري و فئوداليته و مكتب رومانتيسم براساس دوران فئوداليته و بورژوازي و ادبيات رآليستي براساس حكومتهاي بورژوازي و سوسياليستي بنا شده است. اين نتيجه گيري راه به جايي نبرد، به سوررآليسم رو آوردم. اين هم پاسخگو نبود. هرچه جلوتر مىرفتم خود را كوچكتر از آن مييافتم كه دست به قلم برم.
اما آرزو بر جوانان عيب نيست. داستانهايي سرهم بندي ميكردم. كليه داستانهاي نوجواني و جواني را يكجا گم كردم. وقتي متوجه اين مطلب شدم كه پسرم بزرگ شده بود و جسته گريختههايي از داستانهاي جوانيام را مطالعه كرده بود. رشتهاش هنري است و مرا وادار كرد كه قصههايم را در اختيارش بگذارم تا چاپ كند. اما كهولت سن حتي اجازه اسكلتيابي داستانهاي سابقم را نميداد. بنابراين و به ناچار براي ترضيه خاطر فرزندم بنا به گفته بودلر Bawdeleire (آدمي پس از گذشت ساليان دراز از عمر تبديل به انباري از خاطرات ميشود، آدمي به گذشته تعلق دارد و با آنها زندگي ميكند، او ميگويد ً بعضي از لحظات زندگيام را دوباره زيستهام. يكي آنگاه كه آنها را زيستهام، ديگر آنگاه كه آنها را نو شتهام و به يقين آنها را هنگام نوشتن عميقتر زيستهامً .
به هر حال عطوفت پدر فرزندي جاي خود را عوض كرده بود. چارهاي نبود جز اينكه انبار خاطرات را تقطيع كنم و كتاب حاضر را در اختيار قرار دهم. هفتمين دهه سن، اجازه بيش از اين رطب و يابس بافتن به هم را نميدهد.
چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون شو
رندي و هوس بازي در عهد شباب اولي
خرداد ماه 1378
سيدميرزا رضويان