|
دروغ چرا، یادوُم نیمیایه کلاس هَفد بودم یا هَشد، ولی یادومه که ابن سینا خیلی شلوغ بود، هر ماه یی کلاسی نوبتی باید میرفدش زیر زمین، ینی وختی اَ پله ها که می آمدی پاین دس راس یی کلاسی بود، چسبیده بود به اطاق پیشاهنگی (زیر پله ها). میان اُ کلاسه که بشش میگفدیمان ؛ کلاس 72 تَن دقیقاً 72 تا محصل بودیمان، بیا و برو میانش پنج تاش آدم بودن، بقیه یا خزی بودیمان یا حرضت عباسی چل !!، تمام دبیرا وحشت داشدن بیاین کلاس ما، فقط خدا میدانه شی شد که ما معتاد نشدیمان و یا آخرمان میان زندان نشد، ردیف اول یکی دو تا بچه درس خوان بودن، ردیفای وسط محصلای معمولی بودن که هر سال ناپلوئونی قبول میشدن ( امثال بنده) ینی تجدیدی وا تک ماده و هیچ وخت عقب نیمی نِشدن، چون عقبیا میآمدن مدرسه که حوصله شان خانه سر نره،و اجبار بوآهاش بود یاگینه اصلا بیشترشان اسمشانم بلد نبودن بینویسن، یی مشت خزی تمام اعلا که معلم که هیچ ما وسط نشینارم جرأت نیمیکردیمان اُ طرفا پیدامان بشه، یاگینه چارنگی رد میشد، یادومه یی وار دیدم یکی اَ دبیرای جوان که آمده بود جای یکی دیه، وسط ساعت هموجور که داشد دیکته موگفت، یی هِواری انداخت و فرار رو به دفتر دبیرستان، دیه رم پیداش نشد.
مه فکر کنم نِصم شوفر تریلیا و مکانیکا و قاچاق فروشا و خزی خوزیایِ هِمدان از اُ کلاسه درآمده باشن، خدا شاهده، یی وا یی دبیری حاظر غایب کرد، 35 نفر غایب بودن، ولی کلاس خالی نبود. یی ذره ئی فکرکرد و جرأت پیدا کرد رَفد تا ته کلاس همه ره یکی یکی حساب کرد دید 69 نفر حاظرن، شک کرد، دفترشه دوواره پاید دید میان ئی کلاسه 72 نفر باید باشن، ینی فقط سه نفر غابین، په بقیه شی؟؟، جریان از ئی قرار بود که ریاضی داشدیمان مثلا تا منه صدا میکرد کله مه رد میکردم زیر نیمکت و داد میزدم ؛ آقا فلانی غایبه، ننش زایده، البته تا اُ روز برامان گرفده بود ولی از اُ روز پته مان افتاد رو آب
یی همکلاسی داشدیمان بوواش مورود مچد بود، ساعت تعلیمات دینی میرفد رو نیمکتای وسط کلاس که همه بیویننش و نماز ماخواند که ما یاد بیگیریمان، دیه کارمان اَ انگوشت گذشده بود، یی وار یکی اَ بچا چینین وا لقد زد به نیمکت که تا گُفت؛ اله اکبر وا مغز افتاد وسط کلاس، حالا کدام دبیری بود که جلوی هِره یِ 72 دو تا خزیه بیگیره، دیه آقای شکیبا آمد کمک و یی دادی زد که شیشه های کلاس لرزه افتاد بششان.
البته بعد انقلاب همو نماز خوانه شد یی کاره یِ مهم همدان که ما تا الآنم جرأت نیموکنم دیه بیوینمش
ئی کلاسه یی دولابه هائی داشد ( کمد دیواری) که از بس ما مثد خر بششان لقد میزدیمان و ادایِ بروس لیه در می اوودیمان دراش خوردو خمیر شده بودن، یی وار یی حسینی بود بوآش تریلی داشد ( گوآ یی زمان همه کاره مجدیه بوده) خلاصه کلام خیلی خزی بود، تا صبح خزی بود، یی توله سگی جُسده بود و هَشده بود میان دولابه، وسطای درس ادبیات توله هه شرو کرد زونگ زونگ کردن، دبیره هموجور که داشد پای تخده مینوشد، داد زد؛ توله سگ بفده صدات !1، فکر میکرد یکی اَ بچه هاس صدا درمیاره، ولی ما که میدانسدیمان واقعا توله سگه، دیه خدا برامان رساند، چه سرتانه درد بیارم بازم کار به دفتر کشید و آقای شکیبا و حسین زوان بسده سه روز اَ خدا خواسده اخراج و مارم هِره
ته کلاس بچا رادیگون گِرام و نوار و همه چیز داشدَن، یکی دوتا همیشه وا ورق 21 بازی میکردن، یکی دوتا وا هورموناشان سرو کله میزدن، نوارم بری خودش ماخواند و یی وار میدی وسط درس همه چپ میزدن، خلاصه روزگاری بود
جهت اطلاع عموم؛
بیشتر اَ 50 در صد اُ بچا فقط سیکل اوله خواندن و بعد اَ کلاس 9 هر کدام مشغول کاری شدن، البته شهید و معتاد و زندانی میانشان زیاد داشدیمان
سه چارتا شان بلاخره به دانشگاهای ایران دس پیدا کردن و مدرک دُروس حسابی گرفدن، دو سه تا شان سیاسی شدن و سرشانه به باد دادن، البته اعتیاد بیشتر جان اساند تا شهید جنگی و سیاسی.
چار پنج تاشان در بازار همدان فعالیتای خوبی دارن، ده پوزه دا از جمله کوچوگتان در بلاد غربت وا روزگار دسو پنجه نرم موکنن، ولی یی چند تائی براشان میان ئی رژیم خوب گرفده و بیریز و بپاش خوبی بهم زدن
کلا اِگه درصد بیگیریمان 30 درصد از اُ کلاسه به یی جائی رسیدن و خودش جای شکر گذاریه که 30 در صد یی نسلی نجات پیدا موکنن
بقیه 70 در صد شی؟؟؟؟؟
|