سه شنبه 16/6/1389
Home مقالات عمومی دست روزگار

سنجش عمومی

دلتان ماخوا اسم ورزشگای همدان شی باشه؟
 

سایتایِ پایدنی

شهر الکترونیکی همدان
قهوه فلورانس
shirzad
تخته بازا
انجمن زنای همدان
facebook
همدانیا در دنیا
جهان نما
هنرمندایِ همدان
انجمِن مردای هِمدان

تبلیغات

ورود

دست روزگار PDF پرينت گرفتن پست الكترونيكي
نوشته شده توسط داملا حمید   
27 JULY 2010 ساعت 22:36
یی روز ئی زمسانه رَفده بودم تِران، دوسه روز که اونجانه بودم دیدم ئی پَلوم ویلان مانده هه درد موکنه، چینین دولا راس شدن برام واویلا بود،بسگی منه نشاندن پای منقل،  اَ خانه که درآمدم در دیدم مطب یی دکتریه که متخصص داخلیه، گُفدم بازم بهتر اَ هیچی یه، جهندم بیل برم بینم شی میگه، اَ پله های مطبش رَفدم بالا، دیدم یا حسین ، هموجور مثد ناهار روز عاشورا آدمه که وایساده، رَفدم جلو یی خانم خوشگل مشگلی ( به سبک ایرانی، فوکولای طلائی، لبای کُفیده، ابرو مَبرو خالکوئی شده، یی مانتویِ تنگ کِرم رنگ وا یی روسری آلاگلی و شلوار لی کوتای پاچه گشاد) نشده اونجانه، پشد میزش وا تِلفون دسیش وَر می رفد، یواشکی مثد بچه یِ آدم گُفدم؛ سلام خانم بنده....، یی دفه گُفد؛ آقا بفرمائید تا صداتون کنم و ادامه داد به کارش، دید نیمیشه شماره هه ره گِرفد، حالا منم اَ درد به خودوم می پیچم، یی دَفه گُفد؛ اِوا سلام صدَف جون دارم یه ساعته دنبالت میگردم، امشب میاین پارتی؟، ممَد میره سنگاپور جشن گرفته، حالا چینین هِوار میزد اِنگار کاخ سفید جشنه، خلاصه چند دیقه حرف زد و ملت زوان بسده هموجور می پایدن به دانش، اونم دانه ره غنچه میکرد و میگفد؛ جونم صدف جون، جیگرم اگه تو نیائی پارتی انجام نمیشه، همه چیزم تهیه دیدیم،، یکی دوتا رم تیکه انداخد که  مه اُناره دیه میان فرهنگ دهخدا پیداشان نکردم بینم شی میگُفد .
میان ئی هین و مین یی دَفه در اطاق دکتر واز شد و یی جوان مو سفیدی به سِندو سال مه دره واز و وا روپوش سفید و عینک چشمش گُفد؛ به به مشاق دیدار، چه افتخاری دادید آقا، منم پایدم دِورو ورم بینم ئی آدمه کیه که دکتره ره انقد مفته خر کرده؟، نه بگو وا مه بود، منم فکر کردم حتما منه وا کسی عوضی گرفده، به روی مبارک نیودم، فقط ماخواسدم اَ دسه درده راحت بشم، تا گُفد بفرمائید تو مه دیه مِفَر ندادم.، دختره هموجور ایسوای مِنه گرفد بینه مه کیم؟چون بعدا فَمیدم که ئی دکتره به کسی رو نیمیده، گُفدم دکتر جان بدادُم برس، یی دَفه به هِمدانی گُفد؛ دکتر جان شیه دیه؟ مه ابولقاسومم، همو ابول که ابن سینا پلوی تو می نِشد، ابولقاسوم حسینی، هموجور که داشد میگفد، رَفدم یاد بچگی و گُفدم؛ په سره خورخودتی ابول؟ تونه چه به ئی غلطا که دُکدور بشی؟، گُفدش والا شی بگم؟، خلاصه سرش شلوغ بود و یی سوزنی بشوم داد و گُفد که ساعت یک پاین مطبش منتظره که بریمان وا هم ناهار، هرچی اَ مه بگونه از اُ بگو آره خلاصه قرار هشتیمان ساعت یک  و مه رَفدم دواخانه سره خیاوان سوزنه ره اساندم دادم برام زدن و بهتر شدم و ساعت یک پاین پله ها نِشده بودم که که یکی زد پُشدوم و گُفت؛ وخی داملا که گُسنگی بد دردیه !!، آخه ابولقاسم اَ خانواده یِ سطح پائین ولی وا فرهنگی می آمد و طعم گسنگیه خوب چشیده بود، بریکه بوآش فّراش مدرسه بود و شیش تا خوآر برادر بودن، یادوم میایه که همیشه کت برادر بزرگترش بعد دو سال به اُ می رسید، منم خیلی هواشه داشدم و تا اونجانه که معقول بود کمکش میکردم، اونم درد دلاشه میوود بری مه، خانه شان محله یِ حاجی بود و پدر و مادر مهروانی داشد، قِشنگ یادومه یی در چوبی قدیمی داشدَن و مِوقع یِ وارد شدن سه چارتا پله می رَفد پاین و اَ میان یی دالان تاریکی وارد حیاط کوچوگی میشد، یی گوشه حیاط  دوتا اطاق داشدَن که داده بودن اجاره به یی گرووان ارتش که اونم سه چارتا توله داشد، ابول می گُفدش که صحبا باید نیم ساعت زودتر وخزه که وایسه میان صف مستراب، بچه ی درسخوانی بود و به زحمت زندگیشان جلو می رفد، ما وا هم همکلاس بودیمان و پشت سره مهَ می نِشد، بعضی وختا رم مِوقه یِ امتحان تقلبه ره می رساندش، از اُ اول بچه یِ خوبی بودش، راسش فکر کنم دانشگای تهران قبول شده بود ولی اوایل انقلاب رفده بود جبهه و بعدشم یی پاش شَل شده بود، دختر دائی نِنه شم اسانده بود و دو تا پسر دانشجو داشد.
خلاصه ماره سوار ماشینش کرد و رَفدیمان غذاخوری، یی ماشین خوبی داشد، خیلی براش شادی کردم، یادم اِفتاد که موگفت؛ وختی بزرگ بشم وا اولین حقوقُم ماخوام یی دانه ی دوچخره بیست هشت دو تنه بخرم.
خلاصه رسیدیمان چلو کبابی و آقای دکتر آقای دکتر ماره وا سلام صلوات بردنمان جای گرم و نرمی نشاندن، هموجور که نون و ماس موخوردیمان گُفدَم , ابول، اعظم شی شد؟، سرشه گِرفد بالا و وا یی لبخند تخلی اشگ میان چشماش پُر شد، ترسیدم پرسیدم؛ په شیه؟ پسر نترسانمان، یی دی قه نفس عمیقی کشید و در حالی که دسشه دراز کرد دسمال کلینکس اَ روی میز ورداره جواب داد، عجب روزگار نامردیه!!، بازم مه گیج تر شدم و گُفدم پسر نصمه جانمان کردی جانت بالا بیایه بگو بینم شیه؟ که دیه درد دلش واز شد
زمانی که می رفدیمان ابن سینا عاشق یی دختری بود به اعظم، بوآش از اُ میدان باریای بزرگ بود، دختره از ئی بدش نیمی آمد چون پسر خوش تیپی بود ولی چون سِره وضع و زندگی خوبی نداشدَن زیاد واشش حال نیمیکرد اینم جانش براش در می رفد، خانه یِ دختره کبابیان بود و ابول هر روز صبح وا سرمای هِمدان میرفد اول کبابیان تا اعظم بیایه و شاید بتانه یی نامه ئی بشش بده، یی وارم یی کتگ جانانه اَ برادر و رفیقای برادر اعظم خورده بود، یی روزم که موفق به دادن نامه به دس اعظم شده بود، اونم جلوی چشمش پارش کرده بود
زوان بَسده خانه شان تلفن نبود و هر روز یی دانه دو قرانی جور میکرد که فقط صدای الو گفدَن اعظم بشنفه، دو سه وار که حج خانم رفده بور روضه مه آوردمش خانه که بتانه زنگ بزنه، یادم میایه وخت شماره گیری دساش میلرزید، خلاصه خیلی خرابش بود، ولی شوورش دادن به پسر یی بازاری دیه، یی آدم بیخود عرق خور قمار باز تریاکی، ولی اُ زمان ب اِم و 2002 داشد و ابول الاغم نداشد
وختی چلو کبابمانه که اُودَن و داشدیمان وا کره هه ور میرفدیمان که چسبیده بود به کاغذ آلمینیم، ابول گُفد؛ میدانی شی شد، چشمام واق ماند و گُفدَم نه، گُفد یی روز سگرتروم آمد میان و گُفد یی خانمی داره میان اطاق انتظار گیره موکنه و تعریف موکنه که شوورش داره میمیره ، یی مردیم کنارش چرت میزنه و می مانه میت !!، فوری گُفدم بیارتشان میان، مرده که بنده یِ خدا معتاد بود و چشماش بسده بود و زنش زیر بغلشه گرفده بود، زنه یی چادری سرش بود و رشد موآی سفید اَ زیر روسریش دیده میشد، تا سرشه گرفد بالا دنیا سرُم خراب شد و نشدم زمین دیدم همو اعظمه، ولی دیه اُ قشنگی اوله نداره، غم دنیا میان چشماشه، یواشکی گُفد سلام آقای دکتر، دسم به دامنت، گفدَم سلام اعظم خانم چی شده؟
زد زیر گریه و نیم ساعت تمام نتانسد حرف بزنه، انگار عقده یِ ئی سی ساله زده بود دَر، بعد اَ نیم ساعت که براش آب و نوشابه اُوودیمان یی ذره ئی حالش خوب شد و شرو کرد به تعریف که تمام سی ساله که شوورش گرفدار مِواده ، بووآش اَ دسش دق کرده و مرده و اینم تمام اموال پدره نشده و زده رو وافور، از اُ طرف بووآی خودشم مرده و برادره تمام امواله بری خودش ورداشده، حالا اعظم خانم مانده و یی شوور معتاد بدون بچه، ماخواسده معلم بشه, شووره اجازه نداده و حالا که سندش به پنجا رسیده و شووره رم هر روز مریضه نیمی تانه شی بکنه، اِنگار یکی دوار دس به خود کشی زده،
ابول میگُفد تنها کاری که میتانم بکنم اینه که به یاد عشق گذشده مجانی معالجَش بکنم که فُشار روی اعظم نیایه، ولی انقد مشکلات دارن که معالجه شووره آخرین دردشانه، وختی ایناره موگُفد، دلش ماخواسد دنیاره به آتیش بکشه، تنها چیزی که بشش گُفدم ئی بود؛ که داستان هر کسی قبل اَ دنیا آمدنش نوشده..
آخرين بروز رساني ( 28 JULY 2010 ساعت 01:40 )
 

ساعت شهراي دنیا

بیوین چندتا آدم سِره کارن

در حال حاظر 4 مهمانها آنلاين ميباشند

عکس روز ـ روش بچّقّان

Copyright © 2005 - 2010 همدانیا شیر خدان. Designed by olwebdesign.com