جمعه 8/7/1389
Home

سنجش عمومی

دلتان ماخوا اسم ورزشگای همدان شی باشه؟
 

سایتایِ پایدنی

هنرمندایِ همدان
تخته بازا
facebook
جهان نما
قهوه فلورانس
shirzad
شهر الکترونیکی همدان
انجمن زنای همدان
همدانیا در دنیا

تبلیغات

ورود

همدانیا شیر خدان
دبیرسان ابن سینا PDF پرينت گرفتن پست الكترونيكي
نوشته شده توسط داملا حمید   
29 JULY 2010 ساعت 21:46
دروغ چرا، یادوُم نیمیایه کلاس هَفد بودم یا هَشد، ولی یادومه که ابن سینا خیلی شلوغ بود، هر ماه یی کلاسی نوبتی باید میرفدش زیر زمین، ینی وختی اَ پله ها که می آمدی پاین دس راس یی کلاسی بود، چسبیده بود به اطاق پیشاهنگی (زیر پله ها).  میان اُ کلاسه که بشش میگفدیمان ؛ کلاس 72 تَن دقیقاً 72 تا محصل بودیمان، بیا و برو میانش پنج تاش آدم بودن، بقیه یا خزی بودیمان یا حرضت عباسی چل !!، تمام دبیرا وحشت داشدن بیاین کلاس ما، فقط خدا میدانه شی شد که ما معتاد نشدیمان و یا آخرمان میان زندان نشد، ردیف اول یکی دو تا بچه درس خوان بودن، ردیفای وسط محصلای معمولی بودن که هر سال ناپلوئونی قبول میشدن ( امثال بنده)  ینی تجدیدی وا تک ماده و هیچ وخت عقب نیمی نِشدن، چون عقبیا میآمدن مدرسه که حوصله شان خانه سر نره،و اجبار بوآهاش بود یاگینه اصلا بیشترشان اسمشانم بلد نبودن بینویسن، یی مشت خزی تمام اعلا که معلم که هیچ ما وسط نشینارم جرأت نیمیکردیمان اُ طرفا پیدامان بشه، یاگینه چارنگی رد میشد، یادومه یی وار دیدم یکی اَ دبیرای جوان که آمده بود جای یکی دیه، وسط ساعت هموجور که داشد دیکته موگفت، یی هِواری انداخت و فرار رو به دفتر دبیرستان، دیه رم پیداش نشد.
مه فکر کنم نِصم شوفر تریلیا و مکانیکا و قاچاق فروشا و خزی خوزیایِ هِمدان از اُ کلاسه درآمده باشن، خدا شاهده، یی وا یی دبیری حاظر غایب کرد، 35 نفر غایب بودن، ولی کلاس خالی نبود. یی ذره ئی فکرکرد و جرأت پیدا کرد رَفد تا ته کلاس همه ره یکی یکی حساب کرد دید 69 نفر حاظرن، شک کرد، دفترشه دوواره پاید دید میان ئی کلاسه 72 نفر باید باشن، ینی فقط سه نفر غابین، په بقیه شی؟؟، جریان از ئی قرار بود که ریاضی داشدیمان مثلا تا منه صدا میکرد کله مه رد میکردم زیر نیمکت و داد میزدم ؛ آقا فلانی غایبه، ننش زایده، البته تا اُ روز برامان گرفده بود ولی از اُ روز پته مان افتاد رو آب
یی همکلاسی داشدیمان بوواش مورود مچد بود، ساعت تعلیمات دینی میرفد رو نیمکتای وسط کلاس که همه بیویننش و نماز ماخواند که ما یاد بیگیریمان، دیه کارمان اَ انگوشت گذشده بود، یی وار یکی اَ بچا چینین وا لقد زد به نیمکت که  تا گُفت؛ اله اکبر وا مغز افتاد وسط کلاس، حالا کدام دبیری بود که جلوی هِره یِ 72 دو تا خزیه بیگیره، دیه آقای شکیبا آمد کمک و یی دادی زد که شیشه های کلاس لرزه افتاد بششان.
البته بعد انقلاب همو نماز خوانه شد یی کاره یِ مهم همدان که ما تا الآنم جرأت نیموکنم دیه بیوینمش
ئی کلاسه یی دولابه هائی داشد ( کمد دیواری) که از بس ما مثد خر بششان لقد میزدیمان و ادایِ بروس لیه در می اوودیمان دراش خوردو خمیر شده بودن، یی وار یی حسینی بود بوآش تریلی داشد ( گوآ یی زمان همه کاره مجدیه بوده) خلاصه کلام خیلی خزی بود، تا صبح خزی بود، یی توله سگی جُسده بود و هَشده بود میان دولابه، وسطای درس ادبیات توله هه شرو کرد زونگ زونگ کردن، دبیره هموجور که داشد پای تخده مینوشد، داد زد؛ توله سگ بفده صدات !1، فکر میکرد یکی اَ بچه هاس صدا درمیاره، ولی ما که میدانسدیمان واقعا توله سگه، دیه خدا برامان رساند، چه سرتانه درد بیارم بازم کار به دفتر کشید و آقای شکیبا و حسین زوان بسده سه روز اَ خدا خواسده اخراج و مارم هِره
ته کلاس بچا رادیگون گِرام و نوار و همه چیز داشدَن، یکی دوتا همیشه وا ورق 21 بازی میکردن، یکی دوتا وا هورموناشان سرو کله میزدن، نوارم بری خودش ماخواند و یی وار میدی وسط درس همه چپ میزدن، خلاصه روزگاری بود
جهت اطلاع عموم؛
بیشتر اَ 50 در صد اُ بچا فقط سیکل اوله خواندن و بعد اَ کلاس 9 هر کدام مشغول کاری شدن، البته شهید و معتاد و زندانی میانشان زیاد داشدیمان
سه چارتا شان بلاخره به دانشگاهای ایران دس پیدا کردن و مدرک دُروس حسابی گرفدن، دو سه تا شان سیاسی شدن و سرشانه به باد دادن، البته اعتیاد بیشتر جان اساند تا شهید جنگی و سیاسی.
چار پنج تاشان در بازار همدان فعالیتای خوبی دارن، ده پوزه دا از جمله کوچوگتان در بلاد غربت وا روزگار دسو پنجه نرم موکنن، ولی یی چند تائی براشان میان ئی رژیم خوب گرفده و بیریز و بپاش خوبی بهم زدن
کلا اِگه درصد بیگیریمان 30 درصد از اُ کلاسه به یی جائی رسیدن و خودش جای شکر گذاریه که 30 در صد یی نسلی نجات پیدا موکنن
بقیه 70 در صد شی؟؟؟؟؟
آخرين بروز رساني ( 30 JULY 2010 ساعت 00:05 )
 
دست روزگار PDF پرينت گرفتن پست الكترونيكي
نوشته شده توسط داملا حمید   
27 JULY 2010 ساعت 22:36
یی روز ئی زمسانه رَفده بودم تِران، دوسه روز که اونجانه بودم دیدم ئی پَلوم ویلان مانده هه درد موکنه، چینین دولا راس شدن برام واویلا بود،بسگی منه نشاندن پای منقل،  اَ خانه که درآمدم در دیدم مطب یی دکتریه که متخصص داخلیه، گُفدم بازم بهتر اَ هیچی یه، جهندم بیل برم بینم شی میگه، اَ پله های مطبش رَفدم بالا، دیدم یا حسین ، هموجور مثد ناهار روز عاشورا آدمه که وایساده، رَفدم جلو یی خانم خوشگل مشگلی ( به سبک ایرانی، فوکولای طلائی، لبای کُفیده، ابرو مَبرو خالکوئی شده، یی مانتویِ تنگ کِرم رنگ وا یی روسری آلاگلی و شلوار لی کوتای پاچه گشاد) نشده اونجانه، پشد میزش وا تِلفون دسیش وَر می رفد، یواشکی مثد بچه یِ آدم گُفدم؛ سلام خانم بنده....، یی دفه گُفد؛ آقا بفرمائید تا صداتون کنم و ادامه داد به کارش، دید نیمیشه شماره هه ره گِرفد، حالا منم اَ درد به خودوم می پیچم، یی دَفه گُفد؛ اِوا سلام صدَف جون دارم یه ساعته دنبالت میگردم، امشب میاین پارتی؟، ممَد میره سنگاپور جشن گرفته، حالا چینین هِوار میزد اِنگار کاخ سفید جشنه، خلاصه چند دیقه حرف زد و ملت زوان بسده هموجور می پایدن به دانش، اونم دانه ره غنچه میکرد و میگفد؛ جونم صدف جون، جیگرم اگه تو نیائی پارتی انجام نمیشه، همه چیزم تهیه دیدیم،، یکی دوتا رم تیکه انداخد که  مه اُناره دیه میان فرهنگ دهخدا پیداشان نکردم بینم شی میگُفد .
میان ئی هین و مین یی دَفه در اطاق دکتر واز شد و یی جوان مو سفیدی به سِندو سال مه دره واز و وا روپوش سفید و عینک چشمش گُفد؛ به به مشاق دیدار، چه افتخاری دادید آقا، منم پایدم دِورو ورم بینم ئی آدمه کیه که دکتره ره انقد مفته خر کرده؟، نه بگو وا مه بود، منم فکر کردم حتما منه وا کسی عوضی گرفده، به روی مبارک نیودم، فقط ماخواسدم اَ دسه درده راحت بشم، تا گُفد بفرمائید تو مه دیه مِفَر ندادم.، دختره هموجور ایسوای مِنه گرفد بینه مه کیم؟چون بعدا فَمیدم که ئی دکتره به کسی رو نیمیده، گُفدم دکتر جان بدادُم برس، یی دَفه به هِمدانی گُفد؛ دکتر جان شیه دیه؟ مه ابولقاسومم، همو ابول که ابن سینا پلوی تو می نِشد، ابولقاسوم حسینی، هموجور که داشد میگفد، رَفدم یاد بچگی و گُفدم؛ په سره خورخودتی ابول؟ تونه چه به ئی غلطا که دُکدور بشی؟، گُفدش والا شی بگم؟، خلاصه سرش شلوغ بود و یی سوزنی بشوم داد و گُفد که ساعت یک پاین مطبش منتظره که بریمان وا هم ناهار، هرچی اَ مه بگونه از اُ بگو آره خلاصه قرار هشتیمان ساعت یک  و مه رَفدم دواخانه سره خیاوان سوزنه ره اساندم دادم برام زدن و بهتر شدم و ساعت یک پاین پله ها نِشده بودم که که یکی زد پُشدوم و گُفت؛ وخی داملا که گُسنگی بد دردیه !!، آخه ابولقاسم اَ خانواده یِ سطح پائین ولی وا فرهنگی می آمد و طعم گسنگیه خوب چشیده بود، بریکه بوآش فّراش مدرسه بود و شیش تا خوآر برادر بودن، یادوم میایه که همیشه کت برادر بزرگترش بعد دو سال به اُ می رسید، منم خیلی هواشه داشدم و تا اونجانه که معقول بود کمکش میکردم، اونم درد دلاشه میوود بری مه، خانه شان محله یِ حاجی بود و پدر و مادر مهروانی داشد، قِشنگ یادومه یی در چوبی قدیمی داشدَن و مِوقع یِ وارد شدن سه چارتا پله می رَفد پاین و اَ میان یی دالان تاریکی وارد حیاط کوچوگی میشد، یی گوشه حیاط  دوتا اطاق داشدَن که داده بودن اجاره به یی گرووان ارتش که اونم سه چارتا توله داشد، ابول می گُفدش که صحبا باید نیم ساعت زودتر وخزه که وایسه میان صف مستراب، بچه ی درسخوانی بود و به زحمت زندگیشان جلو می رفد، ما وا هم همکلاس بودیمان و پشت سره مهَ می نِشد، بعضی وختا رم مِوقه یِ امتحان تقلبه ره می رساندش، از اُ اول بچه یِ خوبی بودش، راسش فکر کنم دانشگای تهران قبول شده بود ولی اوایل انقلاب رفده بود جبهه و بعدشم یی پاش شَل شده بود، دختر دائی نِنه شم اسانده بود و دو تا پسر دانشجو داشد.
خلاصه ماره سوار ماشینش کرد و رَفدیمان غذاخوری، یی ماشین خوبی داشد، خیلی براش شادی کردم، یادم اِفتاد که موگفت؛ وختی بزرگ بشم وا اولین حقوقُم ماخوام یی دانه ی دوچخره بیست هشت دو تنه بخرم.
خلاصه رسیدیمان چلو کبابی و آقای دکتر آقای دکتر ماره وا سلام صلوات بردنمان جای گرم و نرمی نشاندن، هموجور که نون و ماس موخوردیمان گُفدَم , ابول، اعظم شی شد؟، سرشه گِرفد بالا و وا یی لبخند تخلی اشگ میان چشماش پُر شد، ترسیدم پرسیدم؛ په شیه؟ پسر نترسانمان، یی دی قه نفس عمیقی کشید و در حالی که دسشه دراز کرد دسمال کلینکس اَ روی میز ورداره جواب داد، عجب روزگار نامردیه!!، بازم مه گیج تر شدم و گُفدم پسر نصمه جانمان کردی جانت بالا بیایه بگو بینم شیه؟ که دیه درد دلش واز شد
زمانی که می رفدیمان ابن سینا عاشق یی دختری بود به اعظم، بوآش از اُ میدان باریای بزرگ بود، دختره از ئی بدش نیمی آمد چون پسر خوش تیپی بود ولی چون سِره وضع و زندگی خوبی نداشدَن زیاد واشش حال نیمیکرد اینم جانش براش در می رفد، خانه یِ دختره کبابیان بود و ابول هر روز صبح وا سرمای هِمدان میرفد اول کبابیان تا اعظم بیایه و شاید بتانه یی نامه ئی بشش بده، یی وارم یی کتگ جانانه اَ برادر و رفیقای برادر اعظم خورده بود، یی روزم که موفق به دادن نامه به دس اعظم شده بود، اونم جلوی چشمش پارش کرده بود
زوان بَسده خانه شان تلفن نبود و هر روز یی دانه دو قرانی جور میکرد که فقط صدای الو گفدَن اعظم بشنفه، دو سه وار که حج خانم رفده بور روضه مه آوردمش خانه که بتانه زنگ بزنه، یادم میایه وخت شماره گیری دساش میلرزید، خلاصه خیلی خرابش بود، ولی شوورش دادن به پسر یی بازاری دیه، یی آدم بیخود عرق خور قمار باز تریاکی، ولی اُ زمان ب اِم و 2002 داشد و ابول الاغم نداشد
وختی چلو کبابمانه که اُودَن و داشدیمان وا کره هه ور میرفدیمان که چسبیده بود به کاغذ آلمینیم، ابول گُفد؛ میدانی شی شد، چشمام واق ماند و گُفدَم نه، گُفد یی روز سگرتروم آمد میان و گُفد یی خانمی داره میان اطاق انتظار گیره موکنه و تعریف موکنه که شوورش داره میمیره ، یی مردیم کنارش چرت میزنه و می مانه میت !!، فوری گُفدم بیارتشان میان، مرده که بنده یِ خدا معتاد بود و چشماش بسده بود و زنش زیر بغلشه گرفده بود، زنه یی چادری سرش بود و رشد موآی سفید اَ زیر روسریش دیده میشد، تا سرشه گرفد بالا دنیا سرُم خراب شد و نشدم زمین دیدم همو اعظمه، ولی دیه اُ قشنگی اوله نداره، غم دنیا میان چشماشه، یواشکی گُفد سلام آقای دکتر، دسم به دامنت، گفدَم سلام اعظم خانم چی شده؟
زد زیر گریه و نیم ساعت تمام نتانسد حرف بزنه، انگار عقده یِ ئی سی ساله زده بود دَر، بعد اَ نیم ساعت که براش آب و نوشابه اُوودیمان یی ذره ئی حالش خوب شد و شرو کرد به تعریف که تمام سی ساله که شوورش گرفدار مِواده ، بووآش اَ دسش دق کرده و مرده و اینم تمام اموال پدره نشده و زده رو وافور، از اُ طرف بووآی خودشم مرده و برادره تمام امواله بری خودش ورداشده، حالا اعظم خانم مانده و یی شوور معتاد بدون بچه، ماخواسده معلم بشه, شووره اجازه نداده و حالا که سندش به پنجا رسیده و شووره رم هر روز مریضه نیمی تانه شی بکنه، اِنگار یکی دوار دس به خود کشی زده،
ابول میگُفد تنها کاری که میتانم بکنم اینه که به یاد عشق گذشده مجانی معالجَش بکنم که فُشار روی اعظم نیایه، ولی انقد مشکلات دارن که معالجه شووره آخرین دردشانه، وختی ایناره موگُفد، دلش ماخواسد دنیاره به آتیش بکشه، تنها چیزی که بشش گُفدم ئی بود؛ که داستان هر کسی قبل اَ دنیا آمدنش نوشده..
آخرين بروز رساني ( 28 JULY 2010 ساعت 01:40 )
 
مهتابی آدای PDF پرينت گرفتن پست الكترونيكي
نوشته شده توسط داملا حمید   
11 JULY 2010 ساعت 01:04
یی روز صحب زودی بچه که بودیمان، تازه آفتاب اَ لابلای شاخه یِ درخت سیب کنار حوض میان حیاط مان میزد میان صورتم و کله مه زیر پتو قایم کرده بودم که کاربین آدایمان آمد در زد و گُفدش که شب شام دعوت داریمان بصرف آبگوشت قیله کِلرَم.دیه خوابوم پرید و وخزادم سِرپا
گوشه حیاط زیر مِودار سماور روی تخده یِ حِوض قوله قل میکرد، حج خانم رو جُل نِشده بود و گوشت پَسّا میکرد، گلنسم باجی کِرت کِرت میان حیاط جارو میکشید و آقا بزرگ وا سیگار میان دانش بخجه آب میداد، اَ رادیو صدای یکی یه پول خروس می آمد، شنگول و سِرحال و اَ همه چیز بهتر بدون فکروخیال نشدم ور حج خانم و برام یی چای شیرین رِخد و وا نون پندیر و بعدش چای تخله مه خوردم و دوویدم کوچه توپ بازی
دِم عرصی همه مان حاظر شدیمان و رفدیمان خانه یِ آدای که یی کوچه پاین تر بود، اَ سر کوچه بوی آبگوشده پیچیده بود، وختی وارد شدیمان رَفدیمان طبقه یِ بالا روی مهتابی (بالکن طبقه بالا) همه شه جُل تخد کرده بودن و دِور تا دور پشتی هشده بودن و پتو ملافه کشیده یِ سفید چیده بودن ( آخه مهمان غریبه آمده بود)،  مردا یی طرف و زنا یی طرف دیه نِشده بودن، جلوی هر چند نفری یی زیر سیگاریِ سفید بته گُل سرخی چینی چارگوش و چتد تا سیگار و یی قوطو کبریت ممتاز تبریز هشده بودن، آقا بزرگ مهَ هموجور طبق عادت پنجا  ساله قوطو سیگار خودشه واز کرد و وا توتون یی دانه سیگار لای اِنگوشداش پیچید و وا آب توفِله کاغذشه بهم چسباند و زدش سِره چوب سیگاری رَنگو رو رَفده و آتیشش کرد و تِکه شه داد به پشتی و یی پُکی زد که انگاردنیاره بشش دادن
قبل اَ شام اول چای اُوودن ، سی چل تا استکان میان یی سینی مسی گِرد و نلبکیاره مثد امپایر استید چیده بودن رو هم، یی دفه حج آقای خدا بیامرزوم وا یی اشاره ئی به مه فَماند که وخزم قنده ره بچرخانم، منم پشت سِره چای بیریز وا قندان می رفدم، جلوی آقا بزرگ که نفر اول بود گِرفدم، دسشه رد کرد میان قندان و چینین فشار داد پاین که کم مانده بود وا کله برم روش، ولی بشوم فَماند که قندانه ره باید پاین تر بیگیرم.
اُ زمان آغاسی خیلی گُل کرده بود و مردم داشد وضعشان بهتر تر می شد و اجای گِرام ضبط صوت آیوا مد شده بود. خوب یادومه آغاسی داشد آهنگ لب کارونه ماخواند، سرو صدائی بود، البته اُ زمان مردم صفاشان بیشتر بود و وا کمترین چیزی خوشحال می شدن، حالا شایدم مثد الآن بود و ما بچه بودیمان!!!، خلاصه چند نفر چپ میزدن و هِی بزرور یی نفره وا مه بیمیرم تو بیمیری بلند میکردن برقصه. آخه اِگه یکی بدون تاروف و سره خود میرقصید بشش موگفدَن آدم شوته
چینین میان قِر بودیمان که سفره ره اُودَن، حسین آدای رَفد وسط  و شرو کرد نُن و سبزی و قاشق و لیواناره میان سفره چیدن،وا یی دسش 5 تا لیوان ورمیداشد، ینی انگوشتاش که تا نیم ساعت پیش میان دماغش بود میرفدن میان لیوانا و بلندشام میکرد. سه چارتارم کاسه خروزه قارچ کردن بودن و هشده بودن وسط ، ولی مه اُ جریان پندیره میان سبزینه نفمیدم شی بود . حسین زوان بسده پاشنه یِ جوراباش سولاخ بود و مثد دوتا سیب زمینی گندیده اَ میان جوراب سرمه ئی رنگش زده بود دَر . چند تا مَجمه ئی اُودن و شرو کردن هر دو نفر یکی یی جام مسی یا مشکاتی آبگوشت هَشدن، لامصب انقد بوی کِلرَم تند بود که گربه اَ بالای پشت بان حالش بهم خورد اِفتاد بخچه، گُمان کنم مرُد
خلاصه تیلید کردیمان و دو سر یی کاسه افتادیمان جانش، سی چل تا پیاز پوس نکنده انداخده بودن میان سفره و هرکی وا گُل مشت میتلاندش و وا تیلیدش موخورد، حالا همش یی طرف بوی بخج گوشتش یی طرف، از اُ شب تا وختی هفده یِ بعدش رفدیمان اسیل قُلمّه آب بفتیمان، جانمان بوی کِلرَم میداد. بعد از شام هندوانه بهار (که البته اَ برف سفید تر بود ) خوردیمان و چای و چنه، یکی دو نفر تخده بازی میکردن، جوان موانا گُل گُل  بازی میکردن، دخترا ریگ بازی و ما بچه ها وا دختر مُخترا بقول تهرانیا قایم موشک بازی، آخه نیمیدانم چرا وا دخترا میان ذغال خانه قایم شدن خیلی مزه میداد؟
یادم نیسش چقد بازیمان طول کشید، صدای الهه که ماخواند هنوزم یادمه ولی دیه دیر شده بود و بعضیا باید میرفدن خاناشان، منم خوابیدن ماندم خانه آدای چونکه فرداش باید میرفدیمان کشتارگا که دل و جیگر تازه بخریمان، خدابیامرز آدای استاد اِشکم بود.
یی عده از جمله آدای میان حیاط خوابیدن و مارم بقطار سر مهتابی، اول اِمشی زدیمان که پشه ها نِکِزاننمان و بعدش خوابیدم، فقط مهمانای تهرانیمان خوابیدن میان ایوان بالا. شب خوب و خُنوکی بود، مهتابی بود، نسیم الوند صورته نوازش میداد ولی نه اِنه یِ مِنه بد بخده، از اُ اول شب هم تشنم بود و هم شاش گرفده بودوم، دیه دیر وخت بود ندانسدم طاقت بیارم وخزادم سرپا که برم پاین مستراب، آخه زمانای ما مسترابا دورترین نقطه یِ خانه و گوشه حیاط بودن، تا به ایوان بالا رسیدم اشنفدم که تهرانیا هوای همدان بششان ساخده و فیلشان یاد هندوستان کرده،(بنازم به آب الوند) خجالت کشیدم و برگشدم که برم سر مهتابی، میان تاریکی دیدم روی تخجه یی ظرف بلوری آب هَشتن دنیاره بشوم دادن، دیه بدون ئیکه وخت تلف کنم آبه ره کشیدم سِرم، آخیش چه مزه ئی میداد!!، ولی دیدم نه مثد ئیکه مزه یِ لهُم میده، نه بگو ظرف ماهی قرمز شب عیدشان بود که هنوز یی دانه ماهی مریض حال میانش میتولکید، هنوزم لـُهم ماهیا لای دندانم حس میشه. البته دیه کاری نیمیشد کرد هرچی بود تشنگیم رفع شده بود ولی شاشه امان نیمیداد، از ئی طرف به او طرف میرفدم و میان دلُم آواز پوران عقرب زلف..... که تمام شب نوارشه هشده بودن ماخواندم حالا بری شی یاد عقرب افتاده بودم دیه اونه نیمیدانم.
رفدم لب مَجره مهتابی و پایدم پاین بینم میشه میان نودان چورّه بشاشم که بره حیاط؟ دیدم دُروس زیرش چندتا مجمه ئی گوجه فرنگی هَشدَن که خشگ بشه. از اُ یکی رَم نیمیشد که آدای خوابیده بود زیرش، خدایا شی کنم؟؟، دو سه تا قُلهواله خواندم که یی فرجی بشه، یی دفه چشمم افتاد به مرضا پسر آدای و یی فکر شیطانی زد بسروم. مرضا بنده خدا خواب سنگینی داشد و یی ذره ئی کمرش شُل بود شبا شیطان بازیش میداد، در نتیجه منم به یی فکری افتادم، رفدم یواشکی سُریدم میان رخدخواب مرضا و  زحمت شیطانه کم کردم و حسابی یی بَلی میان جای مرضا دادم، یک مزه ئی داد که لرز به جانم افتاد و چایدم ، تمّانمه کشیدم بالا و پریدم میان جای خودوم و سرمه کردم زیر پتو و اَ آرامش و بی خوابی زودی خوابم برد که یی دفه دم صحبی اشنفدَم که زن آدای بنده یِ خدا عصبانی افتاده جان مرضا؛ آتیش بسرت رخد نگُفدم بشت اول شب برو یی بَلی بده ؟ نگفدَم هندوانه نخور؟ نگفدَم خروزه نخور...... هموجور داشد به زوان بسده هه چرپلاق می بسد و فشش میداد منم مثد آدامای بد جنس اُ زیره میخندیدم
.
آخرين بروز رساني ( 11 JULY 2010 ساعت 21:02 )
 
تیکه پاره یِ خاطرات PDF پرينت گرفتن پست الكترونيكي
نوشته شده توسط داملا حمید   
29 NOVEMBER 2009 ساعت 00:13

زایدنیِ محبوب خانم
یی روز خیلی کوچوگ بودم، دیدم میان خانه مان هموجور رفدو آمده، راسش آمده  بودن سراغ حج خانم خدا بیامرز بری احترام که در زایمان محبوبه خانم حضور داشده باشه گُفدن بشش اِگه آب دسته بیل زمین بیا که بچه هه داره در میایه در ، منم سه چخرمه ویل کردم میان کوچه و دِ بدِوو بطرف خانه یِ محبوب خانم، یادم نیسش کی بود که رَفده بود  بان اذان میداد، فقط یادمه که موگفدَن ؛ وی آدم قحطیه پچا اونه فرسادینان بان؟ نه بگو اُ وخت صحبی مَس پاتیل بود !!، خلاصه همو وخت قابله رسید و چادرشه بَسد دِور کمرش، گُمان کنم ربابه خانم بود و تپید میان اطاق،منه دیه انداخدَن در و رفدم کوچه، خلاصه اذان گو بالای بان مشغول بود و دوتا درمیان اذان میداد که یی دَفه همه شادی کردن، قابله هه کارش که تمام شد آمد در و براش یی قیلانی چاق کردن و اونم وا تمام غرور و افتخار نِشده بود میان ایوان دود کردن، به مه گُفدَن بدو به آ قدیر بگو پسر دار شده بشت مُشتولوقانه میده، مِنم تا دره دکانش دِوئیدم وختی رسیدم اونجانه دیه نفس نفس میزدم، گُفدَم آ قدیل بدو که بچه دار شدی یی دَفه گُفد ؛ دیر رسیدی خِوَر دارم، میان دِلم گفدَم لَشِت خِور داره مه جانم درآمد که بیایم یی تِمن ازت بسانم.
چند روز گذشد، فکر کنم یی چل روزی شد و گفدَن که حموم عمومیِ امازاده یحیی ره قوروق کردن ( آخه هنوز مهدی حمومی کوچه یِ خروجی سینما الوند سراجی میکرد و حموم نمره یِ صدفه را ننداخده بود) که محبوب خانم بره اونجانه،  فکر کنم اَ طرفایِ غزلان میرفد. مِنم چون کوچوگ بودم میان زنا جا شدم، اَ در که زائو رسید فِوری دَلاکا براش اسبند دود کردن، همه صلوات فرسادن، منم راسش اول فکر کردم اونجانه مچده، ولی دیدم نه زنا دارن یکی یکی لُخت میشن، خلاصه رَفدیمان میان خزینه و یکی دوتا وا سطل بود نیمیدانم چه خَره ئی بود آب داغ رخدَن کله یِ مه چینین نفسوم بند آمد، یی نیم ساعتی که گذشت و حالُم خوب شد دیدمان چند تا مجمه ئی اُودَن میان حموم ، میانش نُون و قیماق و بادمجان ترشی و سنگک دو آتیشه و کُلی اِته اشغال بود، دیه زنا نِشدَن جاتان خالی، موخودن و غیبت میکردن، اُ وخت بریکه زائو خوشش بیایه موگفدَن ماشالام ، اله اکبرش بشه کشیده به دائیاش
فقط یادم نیسش بری شی دیه از اُ سِرانه مِنه حموم زنانه رام ندادن

سقز شِنگ
چند روز پیشا یی جائی در غربت پلو آشنا هامان بودیمان، حرف قدیما و شِنگ فروش و سقز شنگ اِفتاد که اَ کُردسان می اُودَن، مه یادوم آمد که خیلی تخل بود، میمانِسد گِنه گِنه، اولش باید یکی دو ساعت می جووئیدیمان تا هم نرم بشه و هم تخلیش بره، آخرشم میفتادیمان روَنده، چون بقول امرویا غذامان هضم میشد، تازه اُو وخت تا دو سه ماه می جووئیدیمش، فقط مِوقه یِ خواب و غذا خوردن می چسباندیمش به دره دیوار، یادمه خدا بیامرز حج آقا موگفد؛ پسر جان سقز نجو سیبیلت کج درمیایه، البته اُ زمانا مردا میترسیدن ازشان کم بشه چقه چق سقز بجووئَن، مثلا قلی مرضا، اصلا به آ قلی می آمد چاقو به دَس چقه چق پوفِلنگ باد کنه؟ بری ئی بود که نیمی شد همه جا وا خیال راحت دانِته بجُمانی. یی وار زمسان زیر کرسی مشقامه می نوشدَم و سقز می جووئیدم، یی دَفه حج خانم گُفد؛ وخی شامته بخور، منم سقزمه اَ زیر لاحاف کرسی چسباندمش به تخده یِ کُرسی و شام خوردَم ، ولی بعدش انقد آش زیاد خورده بودم که همونجا خوابم بُرد، فردا رم وخزادم و رَفدَم مدرسه ولی وختی برگشم خانه، حج خانم وا کفگیر داغ پشت در منتظر بود که بفده جاُنم، منم فرار، خدا بیامرز موگفت؛ آتیش بسر رخده، میان ئی سرمایِ زمسان مه لاحاف کرسیه کجا بشورمش؟. فکر کردم نِکنه شب شیطان بازیم داده شاشیدم زیرم و گرمای کرسی خشگش کرده خودمم نفمیدم؟، ولی بعدش فَمیدم که خداره شکر شیطانی در کار نبوده فقط سقزه ویلان وا گرمایِ  زیر کرسی چُریده و همه جاره پلمانده. خلاصه بخیر گذشت.
غربت که بودیمان دادا جلیل تریف میکرد که یی وار مهین خانم دخترخالش می وینه که زن دائیش که خیلی شیک و پوک بوده و اَ تهران آمده بوده ، شب و روز دانش می جمیده و یی چیزی میان دانشه، خیلی دِلش ماخواسده بیونه چه مزه ئی میده، دو سه روز  ایسوایِ زن دائیه میگیره و یی وار که میرن ناهار بخورن خودشه میزنه دله درد و قایم میشه بینه زن دائی سقزشه کوجانه می چسبانه، تا همه میرن سره سفره می دِووئه و سقز زن دائیه هِوله هِول می تپانه دانش و وا کیف می جوئه، هرچی صداش میکردن نرفده و تا اونا برگردن بری خودش صفا کرده، فقط که تا شب اَ گسنه مانده و نفسش درنیامده 

تلویزیون وفقر فرهنگی ما

فکر موکنم سال 48 یا 49 بود که تلویزیون اوودَن هِمدان، برنامَش ساعت 5 بَد ظُر شرو میشد و اولش سرود شاهنشاهی و بَدِش کارتون بود، ولی ما اَ ساعت چار روشنش میکردیمان و می شنَدیمان جلوش برفک پایدن تا شرو بشه، ولی هر روز سیم آنتنش کنده بود، ینی یا حج خانم خدا بیامرز یا کاربینه مِوقع جارو کشیدن میزد سیم میمّش در می آمد یا باد پیسه یِ هِمدان آنتنشه جابجا میکرد، دیه اُ وخت واویلا بودش، یی نفر میرفدش پشت بان، یی نفر میان حیاط یا حیاط خلوط، یی نفرم جلوی تلویزیون و موگفت ؛ بچرخ بچرخ برو برو خووووووب ، ولی تا ماخواسد گذارش به پشت بان برسه آنتنه اَ شرق میرفدش غرب، خلاصه داستانی بود، و اُ سالا کُلی هِمدانی اَ بان اِفتاد پاین.  فکر موکنم شهیدای زمان جنگ هِمدان کمتر اَ شهیدای آنتن بودن که پشت بان مثد گونی سیب زمینی میفتادن حیاط.
وختی سیم آنتن اَ پشت تلویزیون در می آمد مهَ مثد مکانیکا که میرن زیر ماشین دراز میکشیدم زیر تلویزیون، لامصب اَ یی ماشین پیکانی گُنده تر بود، یی مبل چوب گِردو چار در، مارک شاووب لورنز آلمان، بد کردار خودش بری خودش یی اطاقیه میگرفد، اُ وخت جالب بود که وختی آخر شب سرکار استوار، خانه یِ قمر خانم یا مراد برقی تمام میشد درشه می بستیمان و وا کلید قفلش میکردیمان،  میترسیدیماننکنه برنامه هاش نصمه شب فرار کنن.
خلاصه وختی سیمه ره رد میکردیمان میان سولاخش دو تا پوش کبریت ممتاز میکردیمان بزور لاش که سیمه درنیایه در، یادش بخیر یی همساده ئی داشدیمان چار تا دختر داشد که مه اَ چارتاشانم خوشوم می آمد، کوچوگ و بزرگ، هر وخت سیم تلویزیونشان در می آمد در می آمدن زنگ ماره میزدن که مه برم براشان دوروس کنم، منم یک شادی میکردم و یی قوطو کبیرت می پیچیرم لای کِش زیر شلواریم که برم کارشانه را بندازم، خوبی کبریت به ئی بود که میشد واشش سیمه رم بسوزانی و لخُدِش کنی، دیه کاروم که تمام میشد و در می آمدم در یک قورتی بری دختراش می آمدم که انگار آپولو سینزه فرساده بودم فضا، یادش بخیر دِورانی بود، یادم میایه یی وار که رفده بودم زیر تلویزنشان ،( اِنه اونا وستیگهاووس بود) چشموم اِفتاد به تُک پام و دیدم اکه بووآم درنیایه انگوشدوم زده اَ لای جوراب پشمیه دَر، فِوری پامه جم کردم و سیمه ره تقاندم میان سولاخ و فرار روبه خانه مان
یکی اَ سریالایِ تلویزیونی جالب اُ وختا بغیر اَ اونائی که گُفدَم " پهلوانان بود"  یارو هنر پیشه هه اسمش یادوم نیمیایه، یک سیبیلی گِر میداد که نگو، نه ازئی سیبیلائی که رفیقای ما امروزه در فیسبوک طرفدارشن، سیبیل پهلوانی،  تقریبا چل بیل بود لامصب.!!! ئی پهلوانه اِنقد میان نقشش قورتی بود و ادعاش میشد که جاهل ماهلای احمق تِهران یی روز میان جده کرج تنا گیرش اووده  بودن و اِنقد زده بودنش که جانش درآمده بود و بشش گفده بودن؛ حالا دیدی پهلوان کیه؟
ما مِلت ایران اوجوریمانا ، اُ وخت ماخوای که امام زمان بری کنترل دولت و قانون در مجلس حضور نداشده باشه؟؟!!؟؟ 

قهوه
امروز صحبی وخزادم یی قَوه ئی دوروس کنم، دِره قوطو که واز شد بوش بیداروم کرد، ولی یی لحظه که چشموم افتاد به پودر قهوه ئی رنگه،  کانال عوض شد و زدم یاد بچگی، تازه که جوکانده بودیمان، موآی مه یی ذره ئی جینگیلی وینگیلی بود، ینی نیمچه فِر البته اُ زمان که مو داشدَم، هر روز صحبی یی دانه شانه داشدم که خیسش میکردم و یی رُب ساعت جلوی آینه دسشوئی میان راهرویِ بالامان وا موآم وَر میرفدَم که ویلان مانده هه تَخد بشه، اُ زمانارم دیه موآمانه وا ماشین 2 مثد زندانیا نیمیزدیمان،همه مان شده بودیمان بیتل،  یی روز که رَفده بودم احمد سلمانی، بعد از ئیکه موآمه وا چق چق قیچی کوتا کرد و در حالی که وا سیفونه هِی آب می پشگاند روش و  وا شانه پیسه شوره زدهه واشش وَر می رَفد،  یی هَفت تیر کُلُفت و سیائی اَ میان کِشِه رو دِر اُوود دِر و وصلش کرد به برق و وا گُووه گُوو کنانِ باد داغش  آمد، منم هموجور دانم اَ تعجب مانده بود واز که بینی ئی شیه دیه؟، گُفدَم؛ احمد آقا په ئی شیه دیه؟ میمانه تِندوور نُنوائی!! گُفدش آره ئی خارجیه تازه خریدمِش، گِرفدش بالای سِره مِنو وا پورس فوکّولِمه صافش کرد و عُقده های ده سالهَ مِنه پاک کرد، اَ خوشالی نیمدانسدم شی کنم، میان رایِ خانه کم مانده بود برم زیر ماشین خِلا پاک کنی، تا رسیدم خانه گُفدَم حج خانم منم از اونا ماخوام که احمد سلمانی داره، گُفدش؛ خودمان داریمان که !! یی ذره ئی وایسادم و گُفدَم نه اونی که ما داریمان زنانَس ئی اِنه یِ مردا بود، حج خانم یی لبخندی زد و گفدِش؛ ماخوای بگی ازش باد مردانه در می آمد؟، گُفدم؛ نیمیدانم ولی هرچیه م الآن که موآم دیهَ بیتلی شده ازئی به بعد باید موآمه وا اُ خُشک کنم و جَلدی َرفدم دکان آ یحیی بقال سِره کوچه مان، گُفدم آ یحیی حنا داری؟ گفدش آره ، قَوه شی؟ اونم دارم، اَ هر کدامشان صد گِرم بده حج خانم میایه حَساب موکنه، آ یحیی رَم یی تیکه کاغذ پیسه پاره کرد و هرکدامشه جدا پیچید میان کاغذ و نخ پیچید دِورش و داد دِسوم، مِنم بدِوو رَفدم خانه و تَپیدم میان حموم، پادش بخیر آبگرمگن مان پُلار بود نه دیوتِرم (آخه اُ زمانا اونائی ژیگول بودن به آب گرم کن موگفدَن دیوتِرم حالا اِگه حتی مارکش ارج بود). خلاصه موآمه دو سه وار وا شامپو گِلِمو و سدر شسدَم .  یی پیاله یِ موشکاتی داشدیمان که بری روشوره ازش استفاده میکردیم، روشوره هاشه خالی کردم و مثد گِل و شِفته حنا قوه ره  آب گِرفدَم میانش و  مثد روز عاشورا که گِل میشتیمان کَلِمان چار اِنگوشدی کله هه ره پر کردم حنا و قَوه ، بعد یی نیم ساعتی موآره آب کشیدم و دِرآمدم دَر، وا هوایِ داغ  اُ ویلان مانده هه موآره خُشگ کردم و شلوار رانگلِرمه پوشیدم پام و پیرَن تَنگه آلا گُلی یه ره پوشیدم تِنوم ( بد کردار اِنقد پیرنه تنگ بود و دُکمه هاش بزور می بَسدن که اِگه یی کوخه ی بی جا میزدم چینین دُکمه ها می پریدن که هرکی روبروم بود وا بمب خمسه خمسه موکشدِمش، یادش بخیر پشت پیرنه اَ بالا تا پاین نوار دوزی بود). مدرسه ها تازه تعطیل شده بودن وهِوای مطبوعی بود، ولی کَله مهَ بوی قَوه میداد، حالا اُ سِرمه بوخوره ، موآم میان آفتاب نزیک ظُر  مثد خروسایِ خانِگی یَک وَشه وَشی میکردن که وا اُ پیرَن گُل گُلی تَنگه شده بودم مثد ......و ماخوسدم تازه اوجورم برم خیاوان بوعلی دختر بازی، اُ وخت شما میگینان هِمدان مدرن نبود
سینزه بدر
عید آمد و تا چند روز دیه سیزه بدر میشه، یی وار دیه فِکرم رَفد به به اُ قدیم مدیما، نِنه خدا بیامرز اَ یکی دو روز زودتر نخوده ره می یشتش بار تا خوب مغز پُخد بشه و میرخدش میان سِرکو (یادوم میایه سِرکومان یی کونه درختی بود و تِرکی بالاش داشد) و وا دَسه سِرکو سنگی میفتاد جانِش، گِرم گِرِمه صداش هنوزم میان گوشمه، گوشته ره اضافه میکرد و آلت زرچوبه و ساعت ها وا گلسنم باجی موکفتن، از اُ طرف یی ذره شه میکرد کفته ریزه و میان روغن حیوانی سخرش میکرد، مارم براش گردو مغز میکردیمان، بهترین لحظه وختی بود که پیازه ره سُخر میکرد، بوش تمام کوچه می پیچید، راسش دیه جزئیاتشه خوب یادوم نیمیایه فقط صحنه ئی که کُفته ریزه ، پیاز داغ ، تخم مرغ آب پز ، خرما و  گِردو هه ره میشتشان وسط کفته هه جلویِ چشممه.  خدا بیامرزتش یی کفته هائی دوروس میکرد یی چینان، و وا کوکو سبزی و چندتا چیز دیه میشد ناهار روز سیزه بدر، دیه جای دقیقی نبوش که بریمان، بریکه بَضی وختا اِنقد برف بود که نیمیشد بری باغ، مجبور بودیمان بریمان نزیکا، ناگُفده نمانه که اِگه تِهران بودمان وا آدای ما دایامان میرفدیمان سد کِرج یا آوعلی. یی زمان سنگشیر بیاوان بود و یکی اَ جاهایِ خوب سینزه بدر بودش مخصوصاً که میان یی خانه دختر دم بخت داشدَن، دختره ره می نشاندنش رو سنگشیر بدبخد اُ وخت باید یی مردی دسشه میگرفت و اَ بالا پیادَش میکرد، البته میشد گفت ئی اولین باری بود که دخترا دسشان به یی مردی موخورد که اهل فامیل نبودن، حالا بگذریمان اَ پسر همساده و پسر آدای مادای  که زیر جُلی میرفدَن. خلاصه اِگه سنگسیر زوان بسده مرادشانه میداد ( یکی نبودش بگه ؛ آخه سنگشیر مراد بده بود بری جودش بعد دو هزار سال یی زنی میجُسد) سال دیه که میشد دختره وا شوورش می آمدن و شیره میرخدَن کله سنگشیر، ینی سرشه شیره میمالیدَن، بری اینه که هِمدان وختی ماخوان سره یی نفر کُلا بیلن ، میگن سرشه شیره مالیدم
خدا میدانه چقدر دختر میان همدان بودن که دلشان ماخواسد سیزه بدر بشه و سبزه هه ره گِره بزنن تا شاید اُ بخد کور مانده شان واز . بریکه روز سینزه بدر دخترا به علوفا گره میزدن و موگفتن؛ امسال سینزه بدر، سال دیه خانه یِ شووَر
منم بچه که بودم ماخواندم؛ دَشای بده آش به همی خیال باش
خلاصه، دیگ کُفده ره وا جُل ، سماور ذغالی ، تخده نرد ، پاسور ، دَبورنا ، تنافه بازی و  توپ پلاستیکی ره مینداخدیمان میان زنبیل و میفتادیمان را، یکی اَ نگرانیائی که هنوز بعد چل سال و اندی مهَ دارم شیر سماوره که میگرفدیمان دسمان، ینی یی دانه چارقد روسری یا دسمال یزدی می بسدیمان به دوتا دسه یِ سماوره و می شد برامان بندش که اَ بالا بیگیریمان، ولی ویلان مانده شیرش وا هر قدم ورداشتنی هِی می چقّید پامان و میکِرید و سولاخش میگرد، ولی خدا وکیلی اِگه زیره شلوارمان زیر شلواری نداشدیمان کِردارمانه درمیوود، بلاخره میرسیدیمان و کلی خوش میگذشت ولی دِمه عرصی میشد واویلا، ینی تازه یادم میفتاد که باید مشقایِ عیده مه بینویسم، دور یخه کتمُ دسمال سفید بدوزم، حموم برم، حالا همه اینا مخصوصاً که خود رونویس کتاب فارسیم میشد پنجا صفحه ره باید میان دو سه ساعت انجام میدادم، فقط یکی اَ کارامه کرده بودم، اونم ناخن گرفدنم بود، چونگه همیشه اَ طرف حج خانم اجباری بود روز سینزه صحبی اولین کار ناخنمانه بیگیریمان، ولی دیه بقیه شه الآنم که فکر موکنم جانم به تکانه. اصلا میدانینان شیه؟  زوروم آمد دیه بقیه شه نیمینویسم  
جیگیل دان
یی مقاله ئی اِنه یِ آقای رضویان خواندم یادُم اِفتاد که  قدیما هر چند وخت یی وار بری ما اَ داهات مرغ خانگی یا خروس لاری می اوودَن ، وختی ویلش میکردیمان میان حیاط پر و دُمش  میان آفتاب مثد طاووس وشه وش میکرد و رنگایِ طلائی قِشنگی اَ خودش اِنعکاس میکرد، ولی عیبی که مرغ و خروسا داشدَن میرفدَن میان بقچه و تمام گل مولایِ اطلسی  مطلسیه ریشه کَن میکردَن و حج آقا یِ مارم عاشق گل و سبزه بود و تا می آمد خانه موگفت؛ بورَ امروز بده خروسه ره سِرشه مشد جعفر ببره !!، مشد جعفر همو جعفر قصاب سِره خیاوان بود.منم وا مَرضا پسر آدایم میتفتادیمان میان حیاط اَ پی خروسه، اونم می یَشد فِرار، البته خود اینم یی جور بازی بود برامان، فیس بوک که نداشدیم، خلاصه آخر سِر گوشه حیاط دِمه دِره خلا دو نِفری گیرش میوودیم و وا حرکت آهسته در حالی که موگفتیمان؛ پسسس ، پسسس، پسسس، وا دسایِ واز میرفدیمان طرفش، اونم زوان بَسده انگار که میدانِسد حکم اعدامش صادر شده وا نگاه بی گناه بشومان می پاید، ولی مارم مثد تمام اونائی که زورشان به زیر دس میرسه، در مقابل او نگاهه بی تفاوت بودیمان و فقط فکر جیگیل دانش بودیمان، آخه اُ وختا اوجور نبود که مردم مرغ بریانی یا یخی آماده  بخرن ، فقط مرغایِ خانگی بودَن و تا بینی چه شرایطی پیش می آمد که بخورَن.
خلاصه خروس بد بخته می گِرفیمان همو مثد مرغ دُزا و می رَفدیمان دِر دکان جعفر قصاب، اونم که معمولا شرش شلوغ بود موگفت؛ وایسا تا بیام، مارم چوتلی می نِشدیمان لب بقچه هه یِ در دکانش تا مشتریا گوشتشانه بسانن و بندازن میان زنبیل زیر بغلشان و برَن، اونارم که نیمیرفدَن، هر کدام یی قِری می آمد، یکی موگفت؛ مش جعفر پچا گوشتت جَرّه ؟ ، یکی موگفت گوسبندت پیره، یکی موگفت؛ پچا اِنقد گوشتت لَرّه. خلاصه بعدئیکه خانما رضایت میدادن و میرفدَن جعفر قصاب چاقوشه تیزکنان اَ دکنانش درمی آمد دَر به جان خروسه، ضربان قلب خروش میرسید به هزار ولی چون حرف نیمیدانِسد بزنه کسی بشش توجه نیمیکرد، جعفر قصاب ، زوان بسده هه ره ماخواباند و دروغی یی بسم اله و شارگشه میزد و لِرش میداد اُ سَر میان پیاده رو، یی سه چار دیقه ئی بد بخد پر پر میزد (اینه که عشاق به هم میگن؛ دلم برات پر پر میزنه) و خلاصه جانش در می آمد ، مارم یادم نیسش یه قران یا دو قران میدادیمان جعفر قصاب و می رفدیمان خانه.
یی فابلامه پر آب جوش و خروس سر بریده میانش که پراشه بکنیمان، بس نبود سرشه بریده بودن، حالا رم میان آب جوش و بعدشم پراشه میکندَن، او وخت دلشه میدراندن و تازه بعد اَ شستن می پختن که تیکه تیکه بخورَن، ولی تَنا چیزی که میان فکر ما بود، که جیگیل دانه ره سنگاشه بیگیرمان که خوب بپزه و بخوریم و وا تمام تصور زیبائی که اَ پر طلائیش زیر آفتاب داشدیمان طمع شکم قوی تر بود، ولی حالا که فکر موکنم، آیا مرگی بدتر از ئی بری یی موجودی هَس؟؟!!؟؟

کاردستی
امروز یاد دبیرستان ابن سینا و زنگ کاردستی اِفتادم، طرف دبستان هاتف ته باغ ماغایِ ابن سینا یی ساختمان کوچول خوشگلی بودش که اونجانه کارگایِ کاردِسی بچا بودش، خدا رحمت کنه دبیرش آقا رضایِ شریفی بود، مرد خوبی بود، بچه محله یِ خودمان بودش و واشش نِدار بودیمان، هر وخت تخده پاک کنایِ ابن سینا تمام میشد آقایِ شریفی به بچا موگفدِش که هرکی تَخده پاک کن بسازه بشش بیسد میدم، مارم فِوری میرفدیمان رفوگر خانه یِ فرش میان بازار و یی تیکه جَل پاره میخریدمان دو قِران و زنگ کاردِسی موکفدیمش رو یی تیکه تخَده و یی دانه دسگیره براش می ساخدیمان میشد تخده پاک کن و بیسده میساندیمان، . ولی زمانی که جوکانده بودیمان اَ همه چیز بیشتر جا کیلیدی می ساخدیمان اونم بشکل قلب، ینی یی تیکه تَخده گِردو می جُسدیمان و وا اره موئی طرح یی قلبی می بریدیمان و اول دِورشه وا سوان تمیز میکردیمان و بعدش کاغذ سُمباده و لاک الکل و میشد جا کیلیدی، چه روزائی بود !! یادش بخیر 

خِره ایلیاتی
تاوسانا که مدرسه تطیل میشد، ما از او صحب تا عرصی میان کوچه خیاوان ویلان بودیمان، یا وا توپ پلاستکی دو قرانی، یا وا گاری بلبرنگ. هر روز صحب زود ایلیاتیا دوغ مشک می اُوودَن بری مِشد اکبر ، بقالی اول دوازه متری، دِور فلکه یِ سنگشیر، خِراشانه هموجور ول میکردَن و میرفدَن پی کارشان، مارم هر کداممان یی دانه شه سوار میشدیمان و یا علی رو به سنگشیر که اُ وختا بیابان بود.اِنقد در خر سواری استاد بودیمان که اِگه میرفدیمان مساوقه اسب سواری در اینگیلیس اَ همه شان جلو میزدیمان، بَسگی ئی خِرا چموش بودن و کوچول و واوّا. یی روز همه سوار خر شدن مهَ دیر رسیدَم بریکه داشدَم شوخیار نشسته نشسته گاز میزدم، همه یِ بچا یکی یکی خَر گیر اوُوده بودن و ویراژ میدادن، دیه بری مه خر نمانده بود، منم زورم آمد یی تیغی (خار) اَ گوشه یِ دیوار کَندَم و هَشتم زیر دُم یکی اَ خِرا که مَرضا پسر آدایم سوارش بود، یی دَفه خِره یی جاش وایساد خارمان و ورداشد، دیه شما میدانینان که وختی خر ورداره ماشین فراریم بشش نیمیرسه، هموجور بتاخت اِفتاد رو پاین و اَ خیاوانِ سنگشیر رو به میدان، مارم همه مان بدو پی سرش، مَرضای زوان بَسده دیه کم مانده بود بشاشه زیرش، همو هِوار هِوار میکرد، دیه نیمیدانم شی شد خِره رضایت داد و سره کوچه یِ محله حاجی روبروی دکان اصغر اِشغال فروش ترمز دِسیه کشید و وایساد، ولی چینین وا خشونت قفل کرد که مَرضا اَ بالای سِرش مَلاق زد اِفتاد وا کَله پاین

قاپ
یی روز خرداد ماه، جاتان خالی نِشده بودیمان میان حیاط رو تخته یِ حِِوض زیر درخت به و داشتیمان آبگوشده ره می ولایدیمان، اول آبشه میان کاسه مشکاتی وا سنگک تیلید کردیمان و وا ترشی بیوَر و بادومجان و پیار گُل مشتی  موخوردیمان، اُ وخت اوسخانگشه دادن به مه که مُخه شه بکوئم میان قاشق و بخورم، یی دَفه دیدم یی قاپ خوشگلی بشش چسبیده، اِنگار که دنیاره بشوم دادن . چون از اُ بچگی دیده بودم که خزیا سه قاپ میریزن اونم سرب مال ، هِوار زدم ؛ ای به به چه قاپی!!!!!، چینین اَ دانوم در نیامده بود که ملاقه یِ آبگوشت حج خانم خدابیامرز آمد میان ملاجوم، دنیا برام سیا شد و هیچاره نِدیدم،( فکر موکنم اِگه اوایل قرن مسیحی گذشته ایران مساوقاتِ تنیس بازی بود و حج خانم شرکت می کرد قهرمان دنیا میشد، اصلا یَک مهارتی در کفگیر و ملاقه زدن ملاج آدم داشد که راکت تنیس  در مقابلش براش قاشق بود) تا دیه کلَه مه وا آب توفه له ماساژ بدم که آرام بشه، گُفد؛  چشم و دِلوم روشین، په دیه هیچی  !!!،  قاپ بازی که ماخوای بُکنی، یی دَفه برو پشت بان چند تا کفترم بشان هِوا و وایس شوته شوت.
حج آقایِ خدابیامرزمم بخجه گوشتشه میان سنگک لقمه کرده بود و در حال خوردن بود و یی لبخند ملیحی میزد.  

دُمّه لانِ گوسبند
عَید قربان رسیدو مِنه بچه یتیم یاد بووآ نِنه و خاطرات بچگی افتادم
خدابیامرزه حج خانم نِنه مه، اَ سه چار روز مانده به عید قربان می پرید گُرده یِ حج آقا ، که گوسبند یادش نِره، یادوم میایه عَید قربان میفتاد زمسان، از او صحب زودی حج خانم، چادورشه می بَسدش کِمرش، به لاله زار و گُل سِنم باجی کاربینمان  که وا هم سلوکشان نیمیشد) تمام برنامه یِ روزه میداد و وایمی ساد تا ممد آقای خدا بیامرز (راننده) وا مش رضا قصاب بیاین و گوسبدِ زوان بَسده ره بیارَن سِرشه ببُرَن.
اُ زمانا بری ما ئی تشریفات معنی نِداشد، حرضت عباسی الآنم زیاد سِروم نیمیشه. خلاصه گوسبند اَ را میرسید، مِنم دِه بدوو میان حیاط تا دومِلاناره قصاب نِوره، حج خانم وا همو چادور کِمرش یی جام مِسی پُر میکرد آب و یی شاخ نِوات مینداخد میانش و بزور میدادَن بخورد گوسبنده، اونم وا تمام نفهمیش، چون مثد تِمام حیوانا حِس شیشدوم داشد، نِگِران لب به هیچی نیمیزد
بلاخره گوسبند بدبخَد زوانشه میزد میان جام آب و همه خیالشان راحت میشد. مِش رضا، یی تیکه رسمان می بَسد به دِسو پایِ زوان بَسده و میکشیدِش لِبه بَخجه و یی دَفه یی بِسم اُله و شا رگِه حَیوان بریده بود و همونجا خِره خِر میکرد
اُ وخد رسمانه ره واز میکرد تا حَیوان زواه بَسده دِسپا بزنه تا جانِش اَ یی جاش دِرآ
بَعدِ چن دَی قِه که جانِ گوسبند در می آمد وا چاقوش که اول خرته خرت تیزش میکرد، سِره گوسبَنده گوش تا گوش می بُرید و میشاند میان یی تِویجه ئی ، اُ وخت وا چاقو یی شکافی به زانویِ گوسبَنده میزد و یی چوبی رد میکرد زیر پوسش تا راش واز شه، اُ وخت یا وا پوف یا وا ترمه یِ دوچخره، از او سولاخه پوس گوسبَنده ره باد میکرد، تا دِلِش مِثد پوفِلَنگ باف وایمیساد، از همونجانه شرو میکرد پوش حَیوانه ره می کَند و یی تِنافی می بَسد به شَقه دِرخت و گوسبنده ره سِره کلَه دِلِنگوُآن میکرد و دِله جیگِرشه در می اُوود و شَقه اش میکرد و همه تیکه هاشه میشاد میان تِویجه و پوس و روده و یی تیکه گوشت پُشت مازه ور میداشد و می یَشد میان گونی و دو تِمَن میساند و میرَفد.
حالا همه فِکر موکنن کار همینجا تِمام میشه. نه خیر، تازه نِوبتِه حج خانم می شد و شرو میکرد حساب کردن، و گوشتاره تیکه تیکه میکرد و مینداخد میان جام، تا یا ما بچا، یا اصغر آقا بوِره دِر خانا تَویل بدِه، اونارَم یی تیکه شاخ نوات یا یی دانه تخم مرغ می یشتن میان جام و موگفتن قبول باشه و ما بر میگشدیم. البته تمام فکرو حِواص مهَ وره او دُمه لانه بود که وا یی تیکه خوشگوشد قایمش کرده بودم، که زود برسم بکشم سیخ و بولامِش.  عجب دِورانی بود  
ختنه یِ اِسمایل
مدرسه ها تطیل شده بود، منو مرضایِ آدای و اسمایلِ عمه و یی پسری که اسمش یادوم نیسش که همساده یِ عمه بود و مِشِدی بود و بوآش ارتشی بود داشتیمان میان حیاط عمه  گِرگِره بازی  میکردیمان، رَفده بودیمان نِفری یی متر اَریش اَ مَمد پرتقالی خریده بودیمان و گِرگِره ها ره واشش می پیچیدیمان، میان اطاق پُر بود آدم و داشتن چای موخوردن و تعریف میکردن
یی دَفه در واز شد و یی نِفر وا کُلا لِگنی و یی ساک دولبوری وارد خانه شد و گُفد؛ اسمایل کیه ماخوا مسلمان بشه؟،  اسمایلمَ که اَ مهَ دو سه سال بزرگتر بود و عقلش میرسید، گِر گِره شه کُفد زمین و هَشت فِرار، پَلوی خودوم گفدَم عجب خریه ماخوان مسلمانش کنن فِرار موکنه !!!!؟؟؟، خلاصه سه چار نِفر انقد دِور حِوض پی اسمایل دِووئیدَن تا گیرش اِنداخدَن و بردنش میان اطاق، مهَ که وا مَرضا ماخوستیمان وارد بشیمان، اجازه ندادن، مجبور شدیمان وایسیمان میان ایوان گوش
یارو دَلاکه ( همونی که وا ساک دولبوری آمده بود ) به اسمایل گُفد؛ خوشبحالت امروز مسلمان میشی، منم یَک غصه ئی موخوردَم که پچا مِنه مسلمان نیموکنن؟، غافل از ئیکه چه بلائی ماخوان بسِر بد بخَد بیارن. دَلاکه گُفد ؛ ای بپا شُتره داره پرواز موکنه !!!، مِنو مَرضا فِوری دوئیدیمان میان حیاط و آسمانه پایدیمان که یی دَفه اِسمایل زوان بَسده هِوارش درآمد، همه صلوات فرسادَن و مِوارک باشه گُفتن، اسمایل بَد بختم اَ دِسه گیره داشد بی هوش میشد، مِنم گفدَم؛ عجب خریه، مسلمان شده گیره موکنه !!!، خِوَر نداشدَم. خلاصه به مارم اجازه دادن بریمان میان اطاق، خدا میدانه چه خَور بود، یکی اسبند دود میکرد، یکی وا پَمه  و مورکه کوروم چل پَمّه دوروس میکرد، هرکی میرسید یی دانه اسکناس یی تِمنی بدِسه اسمایل میداد، اونم نیمیدانم چرا هموجور ناله نال میکرد؟ ،  فکر کردم اِگه  به مه اِنقد پول بدَن مه اَ شادی هموجور می پَرم بالا و هیچ گیره نیموکنم.  اسمایل زوان بَسده مثد دخترا یی دامانِ قِرمز پوشیده بود پاش و اشگ میرخد، والا اِگه مه جایِ اُ بودم  دامان می پوشیدم که هیچی سرخ آبم به صورتُم میزدم،  نیمیدانم پچا او اِنقد خجالت میکشید و گیره میکرد، فقط نِفَمیدم اُ شی بود مِثد یی چلم اَندماغ زده بودن بالای سِرش، قد یی فَندوقی بود و خیلی گوش تخل بود و دورش یی گردَن بند وا چل پَمّه مثد مروارید دوروس کردن و چسباندن دیوار
اسمایل گِل بسَر تا یی هَفده میان جاش خوابیده  بود و تا دو هَفده رم دامان پوشید، مهَ فکر میکردم هرکی بریکه مسلمان بشه باید دامان بپوشه، نیمیدانسدَم مسلمانی چه زجری داره
آخرين بروز رساني ( 06 JUNE 2010 ساعت 20:42 )
 
تجربه یِ تلخ PDF پرينت گرفتن پست الكترونيكي
نوشته شده توسط داملا حمید   
02 JUNE 2010 ساعت 12:25
بشگه شراب
یی آمریکائی که اصل و نژادش ایتالیائی بوده میره در شهر رُم که در مِورد غذاهایِ ایتالیائی تحقیق کنه، بری خودش رو اینترنت وبلاگ داشده و همه ازش استفاده میبردن، یی وار اتفاقی اَ جلوی یی رستوران کوچوگ و قدیمی رد میشه که صاحباش یی زن و شوهر جوانی بودن، زنه آشپز بوده و شوهره سومه لیه ( شراب شناس)، وارد میشه و دسدور غذاره میده، و براش میارن، وختی موخوره بشش خیلی مزه میده، فرادشم میره همونجا بازم بشش مزه میده، وختی برمیگرده دفترش یی مقاله یِ خیلی خوبی رو ئی رستورانه مینویسه. خلاصه دیه کارش میشه ئیکه لااقل هفده ئی سه چار وار بره اونجانه غذا بخوره، تقریباً یی سالی میگذره و قِرار بوده که رستورانه سالگرد افتتاحیه بیگیره، ولی صاحباش خیلی نِگران بودن، ئی آمریکائیه گوشی میایه دسش و ازشان میپرسه جریان شیه؟، پچا دو سه روزه اُ جو کِرخدینان، پَه چتانه؟، میگن والا ما ئی رستورانه ره اَ یی سِری وارث خریدیمان و خیلی قدیمیه، تقریباً اینا سه قرن اینجانه رستوران داشدَن، وختی ما خریدیمش، میان زیر زمینش یی انبار بزرگی داشد و پُر بود بشگه شراب و همه شان خالی بودن بجز یی دانه بشگه یِ چوبی خیلی یزرگی که تا حالا واز نشده بود، وختی شیرشه واز کردیمان میانش پُر بود کنیاک کهنه درجه یک، مارم هموجور بری آشپزی ازش استفاده کردیمان و در تمام غذا ها ازش رخدیمان، و نتیجه شه خودت میوینی دیه وخت جواد دادن به مشتریاره نداریمان. آمریکائیه میگه؛ په دیه ناراحتیتان شیه؟، میگن والا کنیاکه داره تمام میشه و از ئی به بعد نیمیدانیمان شی کنیم؟، میگه نترسینان یی راه حلی داره، میگن شیه؟، میگه بشگه هه ره بشگنینان و قد یی حبه قندی میان غذا ها بیریزینان، میکن راسش حالا تا روز سالگرد داریمان ولی بعدش میشگنیمش
قرار میشه بری روز سالگرد تبلیغ زیادی بکنن و عده یِ زیادی اَ افراد سرشناش شهر و رونامه نگارا و تلویزیناره دعوت کنن و یی جشن دبشی بیگیرن و وا چکش بفتن جان بشگه هه که یی روز تاریخی بشه، که همه بیان
روز جشن میرن و یی روبان خوشگلی میوندن دسه یِ چکشه و عکاسا آماده بودن و میزنن بشگه هه میشگن، یی دَفه همه هموجور دانشان میمانه واز، عکاسا گِره گِر عکس میگیرن، زنا نصمشان اَ هوش میرن، قُل قُله میشه
حالا بگو شی بوده؟
یی دانه جسد مرده اَ میان بشگه هه در میایه در
آخرين بروز رساني ( 02 JUNE 2010 ساعت 13:11 )
 
More Articles...
<< شروع < نمايش 1 2 3 بعدي > پايان >>

صفحه 1 از 3

ساعت شهراي دنیا

بیوین چندتا آدم سِره کارن

در حال حاظر 6 مهمانها آنلاين ميباشند

عکس روز ـ روش بچّقّان

Copyright © 2005 - 2010 همدانیا شیر خدان. Designed by olwebdesign.com